خداحافظی سخته ( نقدی بر زنبــــووور )

سلام


انگار همین دیروز بود . اواخر مرداد 89 که می شد اولین روز ماه مبارک رمضان . شروع کردیم به نوشتن در زنبــــووور عزیزمان . هیچ سابقه ی وبلاگ نویسی از قبل نداشتیم الّا اینکه چند هفته ای در وبلاگ دوست عزیزمان احســـــــــان نوشته بودیم . در همان ایام بود که پسرعمویمان مصــــــطفی نیز وبلاگ زده بود .

هر روز عصر که می شد با هم به پارک مجاور منزل می رفتیم و درباره پست های قبلی و بعدی که در ذهن داشتیم صحبت می کردیم . درباره ی تمام کسانی که برایمان نظر می گذاشتند .

و چه خوش ایامی بود آن روزگار . افسوس که چند صباحی بیشتر طول نکشید و او به خدمت مقدس سربازی مشرف شد !!

با مصطفی بحثی کرده بودیم درباره ی نوشتن داستان های خیالی و توصیف آینده . درون مایه هم چنان طنز بود . چون با مزاج ما سازگاری بیشتری داشت . البته شاید بعضی فکر کنند که انسانهای بذله گو ، همیشه همین گونه هستند ولی چنین نیست . طنزپردازها شاید غمگین ترین افراد روی زمین باشند . چون حقیقت غم و اندوه را درک کرده و سعی می کنند از آن دوری بجویند و هم چنین اطرافیان را نیز بخندانند . مرحوم شاعر در این مورد می گوید :

ز حق توفیق خدمت خواستم

                        دل گفت پنهانی

                                         چه توفیقی ازین بهتر

                                                               که خلقی را بخندانی ؟؟


سعی کردیم بخندانیم . شاید موفق شدیم . روزهایی در پاییز 89 ، هر پست بیشترین کامنت را به خود اختصاص می داد . این ایده آل ما بود . انگار با داستان زندگی می کردند . البته نه همه .

در همین سامان ، مهمانی ناخوانده وارد شد . فکر کردیم که با حضورش دیگر مجالی برای وبلاگ نویسی نباشد . ولی در بدترین شرایط ممکن ، آخرین قسمت " واحد خواهران " را در بهترین شکل نوشتیم .

هفته ها از پشت هم رفت و چون ما حالی برای سر زدن به دوستان نداشتیم ، دوستان هم کم کمک ما را رها نمودند . البته همواره بودند کسانی که نقش نفس مصنوعی را ایفا کردند برای زنبـــــــــــووور خسته ی ما . زندگیشان پایدار باد !!


شش ماه از مهمانی بزرگ ما گذشت و مهمان ناگهان قصد رفتن کرد . رسم مهمان نوازی نبود ، ولی از رفتنش خیلی خوشحال شدیم . این بار شاید بیشتر از سر سفره برداشت ، ولی خوبیش این بود که سفره از همیشه پرتر بود .


باز شروع کردیم . گفتیم باید بخندانیم تا بخندیم . برای کسب خواننده چه بسیار وبلاگها که سر زدیم . و چه بیمناکند انسانهایی که فکر می کنند نوشته هایشان را باید با آب طلا نوشت . می اندیشند که هر کس چند بار به ما سر زد از صدقه سری قلم روان ماست . و آنها هیچ گاه صمیمیت را درک نخواهند کرد . وبلاگشان پربار باد !

باز ما ماندیم و رفقای قدیم . چرندیات ما را خواندند و با تمام فروتنی همراهیمان کردند .

همیشه می نویسم برایشان چون دوستشان می دارم . چون وقتی می خندند ، زندگی می کنم . خنده هاشان مستمر باد !


و اکنون که وقت رفتن است .

هر آمدی ، رفتی دارد . این را بارها به نزدیکانمان یادآور شده ایم .

اما به کجا ؟ تا کی ؟

آن را در ادامه خواهم گفت !!

ادامه نوشته

ساعت پدربزرگ - 10

کمی فکر کردم . با تعجب پرسیدم چرا هیچی نگفت ؟! حالش خوب نبود ؟

گفت " چرا ، حال اون خوب بود ، ولی شما مثه اینکه بدجورعاشقی !!! "

اومدم مثه هر دفعه لبخند بزنم و بگم آره که فکر کردم جدی باشم بهتره . اون دفعه هم همینطور خندیدم که کارم به اونجاها رسید .

یه اخم کوچولو انداختم تو صورتم و گفتم " یعنی فامیلی من و شما یکیه ؟ "

گفت " نباید باشه ؟ "

گفتم " تا اونجایی که من میدونم فامیلی ما ناتنیه و فامیلیمون ربطی به هم نداره "

گفت " آره ، ولی فامیلی ما قشنگ نبود ، عموهام و بابام تصمیم گرفتن فامیلی شمارو بذارن ، قشنگ تره !! "

گفتم " خب چه جالب ! داشتید از داداشتون می گفتید "

انگار این اسم داداشش نحسی داشت ؛ یه دفعه یه ماشین جلوم وایستاد . دوستم بود . گفت بیا بالا برسونمت تا سر دانشگاه . گفتم آخه کسی باهامه . گفت " می دونم بابا . مبارک باشه !! "

گفتم " مــــــــــرگ ! من با تو شوخی دارم ؟ "

به فامیلمون گفتم سوار شید تا سر دانشگاه باهاش بریم . نشستیم و باز این دوست من شروع کرد به صحبت . گفت " خانم این علی آقای ما خیلی خجالتیه نمیگه ، ولی مبارک باشه ."

گفتم " تو عقل نداری بچه ؟ آخه من تازه . . . سالمه ! مگه دیوونم برم زن بگیرم ؟ "  یهو فهمیدم حرف بدی زدم . تو صورت فامیلمون نگاه کردم . یه لبخندی رو لبش بود که از صد تا فحش بدتر بود . انگار داره زیر لب میگه " مگه من تو رو گیر نیارم ! "

با اینکه نمی خواستم اخمم باز بشه ، ولی منم یه لبخند کودکانه تحویلش دادم .

رسیدیم سر دانشگاه و پیاده شدیم . فامیلمون گفت " من ماشین آوردم ، خوشحال میشم برسونمتون " .

پیش خودم گفتم چه شانسی . خودش ماشینم داره . ایول بابا .

رفتیم تو پارکینگ ماشینا . جلوی یه 206 آلبالویی وایستاد و دست کرد تو کیفش . من دیگه داشتم ذوق مرگ می شدم . سوییچو در آورد . برگشت و پشتشو کرد به 206 و در یه " پی کی " جیگری رو باز کرد .

قیافم شده بود عین بستنی قیفی آب شده در آفتاب سوزان تابستان . شانس بود ما داشتیم ؟!

در جلو رو باز کردم . هر چی نگاه کردم دیدیم حتی اگه خودمو به فایل زیپ هم تبدیل کنم نمی تونم بشنیم . سرمو کردم داخل و گفتم من پیاده برم لطفاً ؟ گفت " نترس بابا جا میشی . " 

صندلی شاگردو داد عقب . طوری که وقتی من نشستم از پشت میدیدمش !

با هر نیش ترمزی زانوهام میرفت تو داشبورد . رانندگی هم نداشت که .

یه دفعه برگشت عقب گفت " که شما دیوونه نیستی که زن بگیری ، آره ؟! "

هــــــــــــــــــــــــــــــــا ؟؟؟!!


                                                                                                  ادامـــــه داره .....


ادامه نوشته

ساعت پدربزرگ - 9

داستان را از ساعت پدربزرگ ۲ ادامه می دهیم :

 

زمستان سال ۱۳۸۹ شمسی - دانشگاه

کلاس از خنده شد و من سریع کاسه و کوزه ام را جمع کردم که با خواهران چشم تو چشم نشوم . آمدم بیرون . استاد نامرد هم که برای همراهی ما نیامد .

گفته بودم که دانشگاه ما جداست . همان کاری که از سال بعد به سر شما در می آورند را ما سالهاست تجربه می کنیم . در حیاط دانشکده هیچ آشنایی دیده نمی شد . احساس غربت می کردم . در دلم گفتم خدایا کاش یکی از دوستانم را می دیدم . این همه راه را من چگونه تا دانشکده ی علوم پایه بروم ؟

در همین افکار بودم که احساس کردم کسی دوان دوان به سمتم می آید . ترسیدم . گفتم نکند ازین خواهران حراست باشد و به ما گیر بدهد . خواستم فرار کنم که دیدم بله .... آشناست .

می دانستم در دانشگاه ما درس می خواند ولی تا آن موقع او را ندیده بودم . نوه ی عموی پسرعموی ناتنی پدرمان بود !!! خدایا چه شانسی داریم ما ...

سلام و احوالپرسی گرمی کرد ُ انگار سالهاست که آشناست . من خیلی کم او را دیده بودم . در حد صحبت نبود . چونه اش گرم صحبت شد . گفت یکسال از من بزرگتر است و روانشناسی می خواند .

داشتم سراغ برادرش را می گرفتم که همسال من بود که یک نفر یقه ی کتم را از پشت گرفت . برگشتم دیدم نگهبان واحد خواهران است . مردی با چهره ی عبوس ولی لباسهای اتو کشیده و منظم با چوبی خطکش مانند در دست . چهره اش طوری شده بود که انگار من میراث پدریش را بالا کشیده ام .

گفت : کجا بودی ؟

 گفتم "در خدمت شما . من هر روز اینجام . شما منو ندیدی ؟!؟! "

گفت " مثه اینکه حالت خوش نیست جوون . خانم این کیه با شماست ؟ "

 

من کلی زرد و قرمز شدم که حالا چه می گوید . آخه این دانشگاه ما حساب کتاب نداره . یه وقت دیدی سر این قضایا بدبخت شدی رفت !

گفت " برادرمه آقا . اومده بود دنبالم . مشکلی دارید ؟ " 

مرد خنده ای کرد و گفت " بهتون نمیاد برادر خواهر باشید . الآن معلوم میشه . من خودم استادم . کارت دانشجوییتونو ببینم . "

من که دیگه امیدی نداشتم و می دانستم که به دردسر افتاده ام کارتم را بیرون آوردم . در دل خلوتی کردم و گفتم " خدایا آبروی ما رو نبر ! تو که از کار ما خبر داری ! "

کارتها رو به مرد دادیم . کمی نگاه کرد . منتظر بودم که مچمان را بگیرد که گفت " ببخشید ‌. وقتتونو گرفتم . بفرمایید ! "

داشتم شاخ درمیاوردم . چرا هیچی نگفت ؟ یعنی دیوانست ؟!؟!؟!

 

                                                                                                   ادامه دارد .......

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من می پسندم :  بی همتـــــــــا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بازگشت مسرت آمیز دخترکمان بلــــــــــــور رویــــــــا  را گرامی میداریم !!!

ادامه نوشته

بازی - 3

با سلام خدمت دوستان زنبــــــوووریمان !!

از دیشب تا حالا بیست تا بازی به ذهنمان رسید که فکر کردیم شاید هر کدام نوعی به مذاقتان خوش نیاید . هر چند احتمالاً این هم مورد پسند خیلی ها قرار نگیرد ولی خب مهم نیست !!

 

در این بازی خواستیم هر کس یک عکس جالب از خودش بذاره . یعنی یا شکلکی چیزی درآورده باشه یا کلاً با مزه افتاده باشه . و بعد از گذاشتن عکس دوستان بیان و به عکسشون بخندند !!!

دوست داشتم اسم کساییکه دوست دارم دعوتشون کنم رو بنویسم ولی خب گفتم شاید خوششون نیاد . ولی خب همتون دعوتید و خوشحال میشم بازی کنید و  هر کس بازی کرد لینکشو میذارم که همه بیان ببیننش !

 

تمثال بنده در ادامه مطلب ( اگه راستــــ میگی نخون ) آماده نمایش می باشد !!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من می پسندم :  جودی ابوت

ادامه نوشته

ساعت پدربزرگ - 8

وارد خوابگاه شدم . آقای اولاد گفت بیا یک چایی برایت بریزم علی آقا . خیلی خوشحال شدم ؛ گفتم چشم ، فقط من لباسامو عوض کنم .

نگاهی به اولاد کردم . وای خدای من . امروز چقدر خوش تیپ شده بود . انگار نه انگار که 38 سالش است !

ولی خب ..... پس شلوار من کو ؟

·       آقای اولاد ، شلوار من به چوب لباسی بود شما ندیدی ؟

·       چرا دیدیم

·       کجاست لطفاً ؟

·       من شلوار نداشتم پوشیدمش ! فیت من بود !!

·       ها ؟ آره گفتم چه خوش تیپ شدید !

·       میخوای درش بیارم ؟

·       نه آقا ، چه حرفیه !

·       ببین علی جان اگر میخوای من یه شلوارک آوردم خودم خوشم نمیاد . تو کمدمه . بردار بپوشش !!

·       جونم ؟! من و شلوارک ؟!!!   نه ممنون ، با همین شلوار بیرون راحتم !

 

یعنی لعنت به من که پاشدم اومدم اینجا که شلوار خودمم نتونم بپوشم . وای خدا .....  نکنه شب ........ !!!

 

یک ساعت بعد رفتم پایین تا شام را از سلف بگیرم . هیچ کدومشون از جاشون تکون نمی خورند که . داشتم برمیگشتم که دیدم در آسانسور داره بسته میشه . فریاد زدم : آی آقا نگهش دار بینم !!

صبر کرد . داخل آسانسور که رفتم دیدم یک نفر حوله ای نارنجی روی سرش انداخته ، پیرهن هم ندارد ، آنقدر بخار کرده که بوی بخار و رطوبتش آدم را خفه می کند ، با آن لگن پر از لباس خیسش !!! معلوم بود که از حمام می آمد . سرش را بلند کرد . از لابلای حوله دیدم که به به !! استاد حل تمرین است ! خاک بر سرش با این شکل و شمایلش !

داخل اتاق که رفتم پشیمان شدم که چرا ازش عکس نگرفتم . آخه نمی دونید که هفته ی پیشش سر کلاس با ما چه کرده بود !!

 

                                                                                                         ادامه دارد .....

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من می پسندم :  هیچکس همراه نیست ... تنهای اول

ادامه نوشته

دلت میخواد برقصی ؟!

هر چقدر به مغز کوچکمان فشار می آوریم نمی فهمیم که فلسفه ی این کار چیست !  من نمی دانم چه معنی می دهد که یک مرد را جلوی دیگران بلند کنند تا برقصد ؟!؟!  مثلاً برای خودش شخصیتی دارد . نه اینکه شخصیتش از بین برود ها !! ولی کار جالبی هم نیست . حالا بعضی ها خودشان مادرزاد دوست دارند که اشکالی ندارد ولی به بقیه چه کار دارید ؟!

آقا ما از بچگی هر وقت میخواستیم عروسی برویم ، از چند روز قبل زنگ می زدیم خانه ی همه ی اهل فامیل ، از همه تعهد می گرفتیم که ما را برای رقصیدن بلند نکنند که خوشمان نمی آید . آنها هم با خنده ی موذیانه ای می گفتند چشم !

چشمتان روز بد نبیند . وقتی میرفتیم ، هنوز میوه ی اول را پوست نگرفته ، دستمان را می گرفتند و به میدان می کشیدند . کوفتمان می شد .

 

مثلاً یکبار که با برادر گرامی به عروسی یکی از اقوام دور رفته بودیم ، که مجلس در خانه بود و از بالکن هم برای پذیرایی استفاده کرده بودند ، ما در بالکن نشستیم و فکر کردیم که اگر کسی به ما گیر داد به این نرده ها آویزان می شویم تا نتواند بکشدمان !!  از قضا فرد مورد نظر که گویا بازاریاب رقاص ها بود طرف ما آمد و دستمان را گرفت . این داداش خیر دیده مان هم مارا هل داد و به طرف گفت : " این وارده ، خیلیم خوب میرقصه ، ببرش وسط ! "

در همین رابطه است مرحوم شاعر می گوید :

 

برادر پشت ، برادرزاده هم پشت          درخت بی برادر کی کند رشد ؟!؟!

 

در حین همین کش و منکش دو تا از دکمه های پیرهن پلوخوریمان هم کنده شد . شانس آوردیم نوار تمام شد و بزمشان ناسوت !!

دفعه ی بعد هم که مثلاً مجلس عقدکنان بود و همه خودی بودند ، این پسرعمه ی ما که مثلاً ما را می شناسد ، کشیدمان وسط . ما همین طور ایستاده بودیم و در حال جر و بحث بودیم و او همین طور تکان می خورد . نمی دانم اثر دوپلر بود یا خاصیت موجی ذره ای که باعث شد ما را در حال رقص ببینند ؛ برای همین چشم باز کردیم دیدیم مبلغی پول در دهان و دست ها و جیب ها و بالأخره گوشهایمان چپانده شده است !!!

ما هم که می دانستیم این پولها خوردن ندارد تمام آن را شارژ خریدیم و تا ماهها از شارژ بی نیاز بودیم !!!

 

در آخر برادران ، نکنید ! دیگران را بلند نکنید !!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

می پسندم : رئیس انجمن چرندگویان جوان !

ادامه نوشته

facebook

شش ماه پیش بود که به وسوسه ی دو نفر از دوستانمان وارد شبکه ی اجتماعی فیس بوک شدیم . اوایل خیلی سر در نمی آوردیم ولی بعدها برای خودمان کسی شده ، ابراز وجود میکردیم .

 از آنجا که خیلی به نگارش داستانهای ادامه دار علاقه داشتیم ، سعی کردیم این کار را در آنجا نیز ادامه بدهیم . به همین خاطر گروهی بعنوان " پاپتی ها " که الحق و الإنصاف به شخصیتمان می خورد ایجاد کردیم و در آن به درج چرندیات خود مشغول شدیم . قیامی تشکیل دادیم با نام " قیام آل شُش " که درون مایه ی طنز داشت و کارهای روزمره ی دانشگاه را نقد می کرد . داستان قیام تا قسمت 5 خیلی خوب پیش رفت تا جایی که بعضی دوستان ما را با عنوان سردسته ی قیام دانشگاه شناخته و در حین عبور و مرور در صحن دانشگاه ما را با انگشت نمایش می دادند . اوضاع خیلی گرم و صمیمی بود که ناگهان حزبی بر علیه ما شورید و چرندیات ما را زیر سوال برد . جالب این بود که این حزب قبلاً از طرفداران ما بودند !!

گهگاه با حرکات تروریستی برخی افراد دانشگاه روبرو شدیم که به همت دوستان " ادمین " جان سالم به در بردیم . هر چقدر به گوش خلق الله خواندیم که نکنید پدرجان ، این فیس بوک بیت المال است ، به خرجشان نرفت که نرفت !

پس از چندی دیدیم که انگار اساتید هم به فیس بوک راهی دارند و بوهایی از توطئه های ما برده اند .

سرانجام چاره را آن دیدیم که بساط خود ازین خوان گسترده برچینیم و به همین کلبه ی فقیرانه ی خود برگردیم . ازین باب بود که قیام را در اوج هیجان رها نموده و ناتمام گذاشتیم .

 

خدابیامرز پدربزرگمان همیشه این شعر را می خواند که به درد امروز ما می خورد :

یکی گربه در خانه ی زال بود                    که برگشته اقبال و بدحال بود

روان شد به مهمان سرای امیر                   غلامان سلطان زدندش به تیر

همی رفت و خون از سرش می چکید      همی گفت و از حول جان می دوید

اگر جستم از چنگ این تیرزن                           مرا کنج ویرانه ی پیرزن

 

اضافه نوشت :

در همین راستا مراجعه شود به دوست عزیزم احسان ( زبان بســــــــته )

بازی - 2

سلام

یکی از دخترای عزیزم خیلی بهم اصرار کرد که یه بازی وبلاگی بکنیم ، گفتیم چشم . ازین به بعد هم کسی بازی دید جایی بهم بگه !!!

 

۱. اگه قرار باشه یه روزِ بارونی اونم بدون چتر با یکی بیرون بری ترجیح میدی کی باشه؟

داداشم

 

۲. دوس داشتی شبیه چه میوه ای باشی؟

همه بهم میگن مثل هلو میمونی !!

 

۳. دوس داشتی الان چند سالت بود؟

هفت سال ، کلاس اول دبستان

 

۴. اگه میتونستی زمان رو واسه ۵ مین به عقب میبردی چیکار میکردی؟

پنکه رو زودتر روشن می کردم که از گرما نمیرم

 

۵. اگه قرار باشه با دو تا از دوستای نتیت یه روز بری بیرون با کدومشون میری؟

آخه اینجا همه خواهران هستند نمیشه که . ولی خب دوتا بیشترن !!

 

۶. فرض کن تو یه اتاقِ ۸ متری هستی و خیلی هم شلوغ و پرِ لباس و تو اون اتاق هم یه تختِ یه نفره بیشتر نیست . البته توش کمد و میز هم هست چجوری با ۷ تا از دوستات میتونی تون اون اتاق شب و بخوابی؟

من میرم بیرون یه چرخی تا صبح میزنم اونا بخوابن . . .

 

۷. اگه میتونستی فقط به اندازه ی یه جمله حرف بزنی چی میگفتی؟

نگات میکردم ( دیگه یه جمله ارزش گفتن نداره ، همون نگاهم اثرش بیشتره )

 

۸. با معرفت ترین دوستِ نتیت کیه؟

ولمون کن بابا ، بین خواهران دعوا پیش میاد !

 

۹. آدرس یکی از وبلاگ هایی که خیلی خیلی دوس داری؟

پرتــــ.....گاه

 

۱۰. اگه میتونستی با یه خواننده ازدواج کنی با کی ازدواج میکردی؟

خواننده ی زن نداریم که ! اگرم داشته باشیم همشون بالای ۸۰ سال سن دارند !

 

                             اگر خواستید شرکت کنید !

ادامه نوشته

بازی - 1

ادامه نوشته

ساعت پدربزرگ - 7

  • یعنی با ماست ؟
  • آره ، سلام کن
  • سلام علیکم استاد
  • ببین چه تحویلمون میگیره ها !
  • صبر کن ببینم ، آرش با ما نیست ها . آخه هنوز داره حرف میزنه !
  • وای پسر ! با اون خانوماست . پاشو ، پاشو بریم که من الآن از خنده میترکم !!
  • خـــــــــــاک بر سر چرمنگت !

 

سمینار تمام می شود و من با آرش خداحافظی میکنم . اتوبوسی منتظرم ایستاده . دوان دوان به سمت اتوبوس می روم که یک نفر با لهجه ی یزدی صدایم می کند . هـــــا . چه گرم و صمیمی . چه لباسهای بی ریایی . سوار اتوبوس می شویم . هم کلاسیم هست ولی طبقه ی پایین ماست . حـیــــــــــــــف !!  نمی دانم اینها را از کجا پیدا کرده اند  ،شبیه اتوبوس قنبر است . اتوبوس ۳۰۲ !!  مسیر دانشگاه تا خوابگاه نیم ساعتی طول می کشد و از فرط خستگی می توانم نیمه چرتی بزنم . همه خسته هستند . چراغهای قرمز اتوبوس روشن است . همیشه عاشق این چراغها در شب بودم .

دلم نمی آید چشم هایم را ببندم و هیاهوی پایتخت را نبینم . هرجا نگاه می کنم تحرک و شلوغی موج می زند . من عاشق این تحرکم . اتوبوس چند پل هوایی را بالا و پایین می رود . مثل ماری که خود را جمع می کند و راه می رود . نزدیک یک ساختما بزرگ پارک می کند . نوشته است " علاءالدّین " !!

ها . این علاءالدین است ؟ پس آن روز که نشانی می گرفتم ، آن مرد نگفت " عَلی حدّه " ( اگر اینو اشتباه نوشتم بگید ) ، منظورش علاءالدین بود . چه بی سوادی هستم من ؟!؟!   خب ، فعلاً حالش را ندارم . بگذار برای بعد .

 

داخل خوابگاه ۴ ساختمان بزرگ است . مانده ام اگر اینها آسانسورشان خراب شود چگونه این همه پله را می روند ؟!؟!

اتاق من روبروی آسانسور است . حدس میزنم باید در قفل باشد . چون قرار نبود کسی بیاید . ولی نه . باز است . خـــــــدا را شکر . از چراغ روشن خیلی خوشم می آید . حتی اگر قرمز نباشد !

یک جفت کفش بزرگ پا جلوی در است . یک یخچال قدیمی بعد از آن . یک کمد بزرگ حائل اتاق و قسمت کفشکن شده است . این قسمت یک آبچکان هم دارد . اتاق با موکت کثیفی پوشیده شده و ۴ تخت دورتادورش چیده اند . من خوشم نمی آید بالای سرم کسی بخوابد . از طبقه بالا هم خوشم نمی آید . مرد خوش قیافه ای مشغول ریختن چای است . چه گرم و صمیمی . سلام می کنم :

 

  • سلام آقای اولاد !
  • سلام علی آقا . خوبـــی ؟
  • ممنونم
  • انتقالی درست شد ؟
  • نه بابا . الافمون کردن .
  • عیب نداره بیا یه چایی بخور تا بچه ها بیان

 

                                                                     ادامه دارد     ..........

ادامه نوشته

ساعت پدربزرگ -  6  

·       اینه ؟؟؟؟

·       آره . داره میخنده !!

·       میگم تا نرسیده من برم !

·       کجا بری ؟

·       میرم تو دانشکده ، تو خودت برگه هارو بگیر دیگه .

·       آخه تو قرار گذاشتی ، من بمونم ؟

·       عیبی نداره ، بگو کار داشت رفت .

·       اگه میخوای بری منم میام !

·       ای بابا ، تو چه رفیقی هستی آخه ؟!؟!؟!

 

*****        *******       *****

·       آهای عــلـــی !!!

·       بله ؟ شما ؟

·       من وجدانت هستم !

·       آها . خوشبختم . خوبی شما ؟ چه عجب ازین ورا ؟

·       تو خجالت نمیکشی ؟

·       چرا . یکم میکشم !

·       خب برگرد تا نیومده . هنوز وقت هست .

·       آخه زشته وگرنه منم دوست دارم برگردم که  !

·       حیف من که خودمو اسیر تو کردم !

·       شرمنده وجدان جان . دفعه ی اول و آخره !

·       برو بابا ......

 

*****       ******     *****

 

داره میاد . باید مواظب خودم باشم . اصلاً بهتره تو صورتش نگاه نکنم . آره . این فکر خوبیه .

 

·       سلام آقای وصالی . سلام

·       سلام  علیکم

·       خوبی شما ؟ چرا اونورو نگاه میکنید ؟

·       من چشام همین شکلی هست !

·       یعنی چشاتون چپه ؟

·       یکم !

·       خب این برگه . 40 صفحست . بفرمایید

·       آها .....

·       اِ اِ اِ  . .. .   چرا نگرفتید . افتاد همش تو آب . اَه

·       وای ببخشید . ( عجب غلطی کردم نگاه نکردما ، چه ضایع بازیی شد ! )

·       حالا من چکار کنم ؟

·       اشکال نداره دیگه . خب حواستون نبود ؟

·       واقعاً که . خیلی ...... !!  کم نیارید !

·       هــــــــــا ؟!؟!  آها . نه !

·       خب من رفتم دیگه . خدافظ

·       یاعلی

 

حداقل برگه هارو برنداشت از تو آب بده به من . عجب . ای بابا . دوباره این ساعته افتاد  . خیس نشده باشه . بذار ببینم .........

 

 

زمان : آبان ماه 1388

مکان : دانشگاه تهران

 

اینجا دیگه کجاست ؟ بابا به ما گفتن دانشگاتون اونجاست که . عجب گیری کردیم . این پسره حتماً رفیقمه . بذار ببینم چی میگه .

·       خوبی چیز جان ؟ اسمتو همش یادم میره !

·       خب یادت بره ، مهم نیست ! بدو الان سمینار شروع میشه .

·       باشه .

·       اِ  !  دوستان هم که اومدن ! خانوم زنبوریتون هم که هست !

·       هـــا ؟ دوستان کین ؟

·       بابا همون خواهران که خودت میگفتی . نگاش کن باز داره زیرچشمی نگاه میکنه !

·       کی ؟

·       دوستان ! هنوز نمیخای شماره بهش بدی ؟

·       شماره ی چی ؟

·       شماره ی کفشت !

·       نه بابا ! ناراحت میشه . چه معنی داره !

·       وصالی اینجا رو نگاه کن . استاد با ماست ! پاشو داره احوالپرسی میکنه ..........

 

 

                                                                      ادامه دارد .......

ادامه نوشته

ساعت پدربزرگ -5

فروردین ماه سال ۱۳۹۳ شمسی

  •  ببخشید آقای وصالی , یه زحمتی براتون داشتم.
  •  بفرمایید خانوم , خواهش می کنم.
  •  کسی رو سراغ دارید که تایپ بلد باشه ؟
  •  آره چطور ؟
  • آخه من ۴۰ صفحه تایپ دارم , میخوام بدم بهش . تو این شهرم غریبم , حوصله بیرون رفتنو ندارم .
  •  آها . عیبی نداره . شما هر روزی خواستی برگه هارو بیار بده من بدم براتون تایپ کنن دوستام.
  •  خیلی ممنونم . مرسی

ای بابا . این من بودم ? خاک تو سرم . باز که هیچی نگفتم و گفتم چشم که . تو نمیخای آدم بشی آخه ? حالا حتما میخاد یه روز تو دانشگاه قرار بذاره برگه هارو بده . آخرش آبروی منو میبری تو .

 

چند روز بعد

  •  آقا من ساعت یک و نیم اونجام.
  •  باشه موردی نداره , بیاید.

 

نیم ساعت بعد

  • محمد انگار همین خانومست . آره ؟؟؟؟؟؟
  •  نه بابا دیوونه ! اینکه پوشیه داره !!
  • راس میگیا
  • آها . اومد . نگاش کن علی !
  • اینه ؟؟؟  وااااااااااااااااااای !!!!

 

 

                                                                             ادامه دارد . . . .

ادامه نوشته

" رونمایی از کلّه ی مبارک "

سلام و صد سلام

آخیــــــــــــــــــــــــــــــــــــش !!  بالأخره تموم شد . از دست هر چی درس و بحثه راحت شدم . دیگه اومدم اینجا که بعد چند وقتی یه سر و سامونی بهش بدم . راستش چند ماهی بود به دلایلی یکم حضورمون کمرنگ تر شده بود ، ولی با این احوال همه ی دوستای خوبم ، اعم از خواهران و برادران بهم وفادار بودن و حضورشونو دریغ نکردن !! روی ماهشونو میبوسم . البته فقط برادراشونو !!

دوست دارم دوباره بنویسم . همونطور که میشناسید منو ، به طنز خیلی بیشتر علاقه دارم تا هر چیز دیگه ای . پس اون داستانای نصفه ی قدیمیمو فراموش کنید و منتظر داستانهای جدیدتر باشید . البته فعلاً که هیچ دروغ و دونگی تو ذهنم نیست . شما هم اگه میتونید کمکم کنید که چی بنویسم .

 

به دلیل بیکاری بیش از حد ، تصمیم دارم اینجارو حسابی شلوغ کنم تا سرم گرم بشه . از خواهران گرامی تقاضا میشه در این امر ما را یاری فرموده ، از پچ پچ های بی مورد خودداری فرمایند !

 

نگران ما نباشید ، قصد تجدید فراش نداریم !!  خانوم زنبـــــــــوریتون هم طبق اخبار شنیده شده از آرش جان ، ازدواج فرمودند !! بلـــــــــــــــــــــــــــه !!

خواهران اصفهانی هم که پیدا نشد ، ما برای داداشمون میخواستیم ! حالا در کل کسی قصد ازدواج داشت بگه !!!!!

ضمناً بعد از ۶ ماه بند از کله ی مبارکم که در دست احداث بود رونمایی به عمل آوردم و کلاهم رو برداشتم تا یه بادی به کلم بخوره !!!  ولی احتمالاً خواهران عاشقم میشن !!

 

منتظرم حضور سرسبزتون بچه ها