خداحافظی سخته ( نقدی بر زنبــــووور )
انگار همین دیروز بود . اواخر مرداد 89 که می شد اولین روز ماه مبارک رمضان . شروع کردیم به نوشتن در زنبــــووور عزیزمان . هیچ سابقه ی وبلاگ نویسی از قبل نداشتیم الّا اینکه چند هفته ای در وبلاگ دوست عزیزمان احســـــــــان نوشته بودیم . در همان ایام بود که پسرعمویمان مصــــــطفی نیز وبلاگ زده بود .
هر روز عصر که می شد با هم به پارک مجاور منزل می رفتیم و درباره پست های قبلی و بعدی که در ذهن داشتیم صحبت می کردیم . درباره ی تمام کسانی که برایمان نظر می گذاشتند .
و چه خوش ایامی بود آن روزگار . افسوس که چند صباحی بیشتر طول نکشید و او به خدمت مقدس سربازی مشرف شد !!
با مصطفی بحثی کرده بودیم درباره ی نوشتن داستان های خیالی و توصیف آینده . درون مایه هم چنان طنز بود . چون با مزاج ما سازگاری بیشتری داشت . البته شاید بعضی فکر کنند که انسانهای بذله گو ، همیشه همین گونه هستند ولی چنین نیست . طنزپردازها شاید غمگین ترین افراد روی زمین باشند . چون حقیقت غم و اندوه را درک کرده و سعی می کنند از آن دوری بجویند و هم چنین اطرافیان را نیز بخندانند . مرحوم شاعر در این مورد می گوید :
ز حق توفیق خدمت خواستم
دل گفت پنهانی
چه توفیقی ازین بهتر
که خلقی را بخندانی ؟؟
سعی کردیم بخندانیم . شاید موفق شدیم . روزهایی در پاییز 89 ، هر پست بیشترین کامنت را به خود اختصاص می داد . این ایده آل ما بود . انگار با داستان زندگی می کردند . البته نه همه .
در همین سامان ، مهمانی ناخوانده وارد شد . فکر کردیم که با حضورش دیگر مجالی برای وبلاگ نویسی نباشد . ولی در بدترین شرایط ممکن ، آخرین قسمت " واحد خواهران " را در بهترین شکل نوشتیم .
هفته ها از پشت هم رفت و چون ما حالی برای سر زدن به دوستان نداشتیم ، دوستان هم کم کمک ما را رها نمودند . البته همواره بودند کسانی که نقش نفس مصنوعی را ایفا کردند برای زنبـــــــــــووور خسته ی ما . زندگیشان پایدار باد !!
شش ماه از مهمانی بزرگ ما گذشت و مهمان ناگهان قصد رفتن کرد . رسم مهمان نوازی نبود ، ولی از رفتنش خیلی خوشحال شدیم . این بار شاید بیشتر از سر سفره برداشت ، ولی خوبیش این بود که سفره از همیشه پرتر بود .
باز شروع کردیم . گفتیم باید بخندانیم تا بخندیم . برای کسب خواننده چه بسیار وبلاگها که سر زدیم . و چه بیمناکند انسانهایی که فکر می کنند نوشته هایشان را باید با آب طلا نوشت . می اندیشند که هر کس چند بار به ما سر زد از صدقه سری قلم روان ماست . و آنها هیچ گاه صمیمیت را درک نخواهند کرد . وبلاگشان پربار باد !
باز ما ماندیم و رفقای قدیم . چرندیات ما را خواندند و با تمام فروتنی همراهیمان کردند .
همیشه می نویسم برایشان چون دوستشان می دارم . چون وقتی می خندند ، زندگی می کنم . خنده هاشان مستمر باد !
و اکنون که وقت رفتن است .
هر آمدی ، رفتی دارد . این را بارها به نزدیکانمان یادآور شده ایم .
اما به کجا ؟ تا کی ؟
آن را در ادامه خواهم گفت !!
دور شو