باز آمد بوی ماه مدرسه

باز آمد بوی ماه مدرسه         بوی بازیهای راه مدرسه

بوی ماه مهر ...

و امشب بعد از انتظاری طولانی ، چنان به وجد آمدم که اکنون انگشتانم برای تایپ و ذهنم برای به قلم آوردن بی تابی میکنند !

برای نوشتن از ماه مهربان . ماهی که 16 سال با من مهربانی کرد و امسال هم به امید خدا میکند .

ادامه نوشته

بوی کتاب و  دفتر و پاک کن عطری

 

آقا ما که رفتیم کلاس اول به صورت اتفاقی بچه ی معلممون هم تو کلاس ما بود و خلاصه یه بچه ی لوس که همش به پر و پای معلم می پیچید و لوس بازی در میاورد

این بچه ی لوس چون پشتوانه محکمی سر کلاس داشت همیشه به بقیه بچه ها زور میگفت

مثلا میگفت من باید اینجا بشینم وگرنه به ( مامان / بابا ) م میگم دعواتون کنه

ماهم که از بچگی ذات حمایت از حقوق مستضعفین رو داشتیم ،همیشه در حال کل کل با این بچه نونور ،ننر ؟ بودیم

یه روز که این بچه دیگه بی ادبی رو به تهش رسونده بود ، بادی به غبغب انداختم و زنگ تفریح سرش یه داد حسابی زدم که بشینه سرجاش ،بعد اینکه دعواش کردم خشکش زده بود که چه طور ممکنه کسی منو دعوا کنه ، ُیادمه تو اون لحظه قلبم داشت از جاش کنده می شد(پیش خودتون بمونه ولی) ولی اصلا به روم نیاوردم و سنگین به راهم ادامه دادم .زنگ خورد و  دیدم معلم داره میاد با بچش که زار زار گریه میکنه

خیلی خوشایند بود گریه بچه هه

دقیقا یادم نیست که معلم چی بهم گفت ولی من همچنان استوار وایساده بودم ولی از درون سکته رو زدم رفت

خلاصه یه چند روزی من تو خونه اصن با غرور خاصی راه می رفتم وکسی رو تحویل نمی گرفتم  که یه بچه شر رو نشونده بودم سرجاش

یه خاطره دیگه هم دارم که معلم کلاس سوممون انشا به من 19.5 داد و معدل من 20 نشد ،هنوز حلالش نکردم جون کتاب دفتر !

 دوم سوم راهنمایی یه درس تاریخ داشتیم ،وچون حفظیات من در حد 3 هستش ،هیچ وقت سر پرسش های شفاهی کلاس 20 نمی گرفتم همش 19 19.50 19.75 خلاصه یه چیز چرتی حتما یادم میرفت ردخور نداشتمثلا کیا رفتن تحصن کردن!کی نامه داد؟کی نامه گرفت؟ فلانی کی به سلطنت رسید فلانی کی رفت؟ کیو کی کشت ؟فلانی چه جوری سقوط کرد؟بعد اون پادشاه کی اومد ؟ کیو کشتن و  یه سوال هم بودعلت سقوط چه بود؟ این سوال رو میدیدم تپش قلب می گرفتم البته منفور تر از تاریج جغرافیای دوم دبیرستان بود با یه معلم بسیار نچسب فک کنم همه رشته ها اون کتاب حغرافیای منفور رو داشتن با کلی اسم رود و کوه جلبک .

وسطای سال شد و من یه دفه عزمم جزم شد که باید هرطور شده یه بار تو این پرسش های تاریخ سر کلاس 20 بگیرم وگرنه می میمیرم جون اون کتاب دفترم !

نشستم انقدر خوندم تو جلسه ای فک میکردم صدام میکنه ،(نمیدونم شماهم اینجور بودین یانه وقتی یه جلسه معلم صدامون میکرد دیگه  2.3 جلسه ای خیالمون راحت بود و درس نمیخوندیم !با افتخار زنگ تفریح می چرخیدیم که من جلسه پیش رفتم و اعلام می کردیم  !وقتی این جمله رو می گفتی همه آهی میکشیدن  این حسرتشون خیلی خوشایند بود، بعد سر کلاس مشغول کارهای مفیدتری می شدیم  البته گفتن این نکته خالی از لطف نیست که گاهی معلم ها آگاه یا ناخودآگاه شخصی رو که جلسه پیش صداکردند رو دوباره صدا می کردن و وقتی اون بیچاره با کتاب درحال خوندن پا تخته می رفت ،دست جمعی تو کلاس به فاجعه ای که براش رخ داده فک می کردیم البته چون احتمالش کم بود به درس خوندنش نمی ارزید .)

کجا بودم ؟ آهان

 خلاصه معلم منو صدا کرد و مدل صدا کردنش طوری بود که 10 نفر را باهم صدا میکرد و ردیفی سوال می پرسید  ،بعد اینکه 4 تا سوال رو برای اولین بار کامل جواب دادم  (اون لحظه انقد حس خوبی داشتم که شاید کنکور هم همچین حس پیروزی بهم نداد) بعدش نشستم منتظر اعلام نمره

فک می کنید چند بهم داده بود ؟؟

نمره ام رو گفت 19هی گفتم آقا آقا آقا من کامل جواب دادم

گفت نه یکیش رو اشتباه گفتی و اون انکار و من اصرار و آخرش فهمیدم اینجوری شده بود که معلم یه علامت +و -- منو بغل دستی رو جابه جا گذاشته و منم نتونستم ثابت کنم

میتونین حال منو درک کنین بعد اون 19البته بعدها شنیدم که انگار  معلم بیمار شده و فوت شده بنده خدا خیلی دلم سوخت،فقط به خاطر اون 19 تو ذهنم مونده بود  ،ایشالا رستگار بشه !

 

 

بوی کتاب - نیمه دوم

بوی کتاب شامل دانشگاهم میشه دیگه . پس بذارید یکمم از ناگفته های اونجا بگم . شایدم تجدید خاطرات باشه البته . دانشگاهم خب مثل ابتدایی ، فقط سال اولش قشنگه و حس تازگی داره .

همون طور که اکثرتون میدونید من ترم اول ........... ۱ . فضای دانشگاه خیلی قشنگ بود . میشد گفت یکی از بهترین دانشگاههای ایران نبود !!!   یکی از بهترین نماهاش ، بیدهای مجنونش بودند که تو اقصا نقاط دانشگاه قد علم کرده بودند . مخصوصاً بیدهایی که کنار آلاچیق یا همون بوفه بودند ؛

اون آلاچیق برای ما خیلی خاطره انگیز بود . اکثر روزا بعد از کلاس ساعت 8 با .... ۲ می رفتیم توش و صبحونه ای می خوردیم . صبحونه هاشم خوب بود . مثلاً حلیم ، املت ، نیمرو و چای داغ و اگرم کسی وقتشو نداشت چیزای دیگه . ما که عاشق حلیم و املتش بودیم . حالا آقا مگه میذاشتن بخوریم ؟؟ تا دو تا املت می گرفتیم بخوریم ، تا اون کسی که یبار تو خوابگاه بهمون سلام کرده بود میومد مینشست کنارمون . ای بابا . . . خب بذار یه لقمه بخوریم لاقل !!

ادامه نوشته

بوی کتاب - ؟

سلام و صد سلام به همه ی دوستای عزیز دلم

                                               

راستش ما دیدیم اگر بخوایم خاطرات راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه رو بطور کامل براتون بذاریم خیلی خوش بحالتون میشه و سر از کار ما در میارید . از همین باب تصمیم گرفتیم که یکی از سالهایی که دوست داریم رو براتون بشرحیم و شما نیز به همین صورت عمل کنید خواهشاً .

ولی قبل از اون بگم براتون از بوی ماه مهر . ما از شنبه ی این هفته رفتیم دانشگاه و مثل این کنه ها چسبیدیم بهش و ول کنش نیستیم که نیستیم . انقدر هر روز اونجا پلاسیم که همه شناختنمون . بر و بچ حراست که معرف حضورشون هستیم و تا مارو میبینن خندشون میگیره . آقایون خدمات و اینا هم که تا کف زمینو تی می کشند ما از روش رد میشیم و حرصشون درمیاد . سلفمونم که خرابه . امروز اسممونو نوشتن که برامون از بیرون غذا بیارند . نصف غذاها قیمه بود و باقیشون مرغ . به ما قیمه داده . به یکی از بچه ها مرغ داده ، بدو بدو اومده دنبال پسره ، بهش میگه نری پیش اونا بخوری !! دلشون میخواد !!!

خلاصه ما . …. پیشونی سفید شدیم رفت !!!

 

برای خوندن آخرین بوی کتاب بیاید ادامه …..

 


 امشب ساعت 21  با کوچه پس کوچه های کاغذی

ادامه نوشته

پدر ســــالار

با سلامی دوباره و گرم تر از قبل به همه ی عزیزای دوست داشتنیه وب

1.اول اینکه میخواستیم با جناب برادر علی جانم همراه با هم قسمت راهنمایی رو بنگاریم که چون بنده همیشه از غافله عقبم و این داستان برمیگرده به سال چهارم و ربطی به راهنمایی نداره این شد که بالاجبار طی پستی جدا نگاریدم.

2. دوم اینکه عنوان این مطلب در حقیقت همون ادامه ی بوی کتابه که میشه اسمشو گذاشت بوی کتاب سه و نیم مثلا یا هر چی که شما دوست داشته باشید، ولی به دلایلی این اسمو انتخاب کردم که اگه منت گذاشتیدو خوندید ، علتش رو در میابید

اگه مایلین بفرمائین ادامه...

(راستی در ادامه نیز عکسکی برای آن دسته عزیزانی(مخصوصا زبان بستگان!!!) که ابهاماتی در این خصوص دارند؛ از کودکیمان نهانیده ایم)


ادامه نوشته

بوی کتاب - 3


 

سلام به همه ی دوستان خوبم

 

در ابتدا من بگم که بعضی دوستان پرسیدند چرا بوی کتاب چند قسمتی هست و اینا ، چون فقط کلاس اول فقط خاطرات جالبی داره . باید عرض کنم که حق با شماست ولی خب من به دلیل عدم وجود موضوع ، همینو تا دانشگاه ادامه میدم ، شما تا هر جا که دوست داشتید بنویسید خیلی هم خوشحال میشیم !!!

 

و چهارم و پنجم در ادامه

ادامه نوشته

سنگ قبرم + بوی کتاب 2

سلام خدمت دوستان عزیز

مقامات بالای کوچه پس کوچه ها این بار تصمیم گرفتند ما درباره ی سنگ قبر بنویسیم . با توجه به نزدیک بودن مدرسه ها و شور و شعف دوستان ، هم چنین پیوند مبارکی که در یکی از کوچه ها رخ داد ، چاره را آن دیدیم که موضوع را کمی برگردان کنیم و موجبات لبخند دوستان رهگذر کوچه ها را فراهم آوریم . بدین سبب شعری که از کودکی با مضمون " سنگ قبر " سروده بودیم و می خواندیم را برایتان می نویسیم . باشد که لبخند بزنید .

راستی در ادامه نیز بوی کتاب می آید همــــــــــی .....

 

یه حاجی بود ، یه گربه داشت

گربشو خیلی دوست می داشت

یه روز حاجی گوشت گرفت

گوشتو گذاشت رو طاغچشون

گربه اومد گوشتارو خورد

حاجی اومد گربه رو کشت

رو سنگ قبر اون نوشت :

 

یه حاجی بود ، یه گربه داشت

والی آخر .......

 

هم چنین پیوند مبارک باجناق آقا سجاد ، جناب محمد الفـــــــ و خواهر گرامی مژده خانم را به ایشان و به همه ی وبلاگی های جهان تبریک می گوییم !!!!

 

همین عنوان را در کوچه های بغلی  بخوانید…

چه صبری دارد خدا (سجاد رامشت)

یادداشت های اتفاقیه (یوسف شیروانیان)

وقتی دلم تنگ می شود (مژده شاه نعمت الهی)

بوی باران عطر خاک (باران سادات)

پرسه خیال (رضوان پری)

میثاق ( زینب حیدری)

انتهای بیراهه (ف@طمه)

حرف های نزدیک ( mEmol )

ترخون (مهدی زرین قلم)

پنجره ( محمد رضا)

منتظر پرواز

طنز تلخ، قهوه اسپرسو (ما، ریحانه)

بی تو با تو بودن (سحر،طه)

مینی تاک (هانیه)

ذهن مرا دنبال کنید (محمد الف)

سین عین طا

جشن بارون (نسرین)

روزهای من (یک بنده ی خدا)

روزگــــ شل.غم ـــــار (محمد)

پسر خاک (ساجد)

نامه ها (امید حق گویان)

ما که رفتیم (محمد)

ملکه نیمه شرقی

.:ساعت ۲۵:.

به همین زودی (مهشید)

دری وری های یک کیبورد به دست

صور اسرافیل (زهرا)

خانوم مهندس می نویسد

به قلم آنها که به بهشت نمی روند ( سحر )

پرسش های علی ( علی)

زنبور ( علی )

امروزه ( سیروس خلیلی )

خدا - عشق - امید ( زهرا )

دلواپسی هایم زیر باران ( یوسف )

وب نوشت های یک دانشجو ( مرتضی طاهری )

مرد کاغذی (ابراهیم )

ادامه نوشته

بوی کتاب - 1

با سلام خدمت دوستان عزیزم

اول بگم که به لطف خدا اون خبری که می خواستم بشنوم رو شنیدم و خبر خوبی بود . از هر کس که دعا کرد ممنونم و انشالا خیر ببینه  . . .


داشتم فکر می کردم که چی بنویسم که یادم افتاد خوبه یه یادی از دوران مدرسه رفتنمون بکنیم . مخصوصاً از اول مدرسه ها . فکر می کنم حس قشنگی باشه . تو هر پست یک سال رو براتون تعریف می کنم . امیدوارم که خوشتون بیاد و هم چنین دوست دارم شما هم چه اینجا و چه تو وبلاگ خودتون خاطرات همون سالی رو که من میگم ، بگید . اینو با خواهش از همتون درخواست می کنم . هر کس خواست تو وبلاگ خودش بنویسه همین عنوان رو بکار ببره .

باشد که کار قشنگی بشه !!

برای خوندن سال اول بیاید ادامه .........

(در ضمن داداشی نیز بعد از مدت ها پیدایشان شده در ادامه)


دوستان عزیزم هر کس خواست این پست رو بذاره تو وبلاگش ، عکس این کتاب فارسی رو هم بذاره که خاطره انگیزتر بشه !! ممنونم


دوستانی که بوی کتاب گرفتند :

جودی ابــــوت

این خانه بدون اجاره است !

آسایشــــگاه

بلور رویــــــــا

جایی برای خــط خـــطی

رضوان نامــــــه

ادامه نوشته