بوی کتاب - نیمه دوم
بوی کتاب شامل دانشگاهم میشه دیگه . پس بذارید یکمم از ناگفته های اونجا بگم . شایدم تجدید خاطرات باشه البته . دانشگاهم خب مثل ابتدایی ، فقط سال اولش قشنگه و حس تازگی داره .
همون طور که اکثرتون میدونید من ترم اول ........... ۱ . فضای دانشگاه خیلی قشنگ بود . میشد گفت یکی از بهترین دانشگاههای ایران نبود !!!
یکی از بهترین نماهاش ، بیدهای مجنونش بودند که تو اقصا نقاط دانشگاه قد علم کرده بودند . مخصوصاً بیدهایی که کنار آلاچیق یا همون بوفه بودند ؛
اون آلاچیق برای ما خیلی خاطره انگیز بود . اکثر روزا بعد از کلاس ساعت 8 با .... ۲ می رفتیم توش و صبحونه ای می خوردیم . صبحونه هاشم خوب بود . مثلاً حلیم ، املت ، نیمرو و چای داغ و اگرم کسی وقتشو نداشت چیزای دیگه . ما که عاشق حلیم و املتش بودیم . حالا آقا مگه میذاشتن بخوریم ؟؟ تا دو تا املت می گرفتیم بخوریم ، تا اون کسی که یبار تو خوابگاه بهمون سلام کرده بود میومد مینشست کنارمون . ای بابا . . . خب بذار یه لقمه بخوریم لاقل !! ![]()
.gif)
دور شو