بوی کتاب - نیمه دوم

بوی کتاب شامل دانشگاهم میشه دیگه . پس بذارید یکمم از ناگفته های اونجا بگم . شایدم تجدید خاطرات باشه البته . دانشگاهم خب مثل ابتدایی ، فقط سال اولش قشنگه و حس تازگی داره .

همون طور که اکثرتون میدونید من ترم اول ........... ۱ . فضای دانشگاه خیلی قشنگ بود . میشد گفت یکی از بهترین دانشگاههای ایران نبود !!!   یکی از بهترین نماهاش ، بیدهای مجنونش بودند که تو اقصا نقاط دانشگاه قد علم کرده بودند . مخصوصاً بیدهایی که کنار آلاچیق یا همون بوفه بودند ؛

اون آلاچیق برای ما خیلی خاطره انگیز بود . اکثر روزا بعد از کلاس ساعت 8 با .... ۲ می رفتیم توش و صبحونه ای می خوردیم . صبحونه هاشم خوب بود . مثلاً حلیم ، املت ، نیمرو و چای داغ و اگرم کسی وقتشو نداشت چیزای دیگه . ما که عاشق حلیم و املتش بودیم . حالا آقا مگه میذاشتن بخوریم ؟؟ تا دو تا املت می گرفتیم بخوریم ، تا اون کسی که یبار تو خوابگاه بهمون سلام کرده بود میومد مینشست کنارمون . ای بابا . . . خب بذار یه لقمه بخوریم لاقل !!

ادامه نوشته

مشهد نامه - سفر دوم

هشت صبح بود و ما افتادیم راه .

چون بنزین نداشتیم مجبور بودیم که بریم مرکز شهر برای ادای فریضه ی سوخت رسانی به ماشین گرامی . این کار که ادا شد ، در حال برگشت بودیم که تو یکی از چهارراههای اطراف خونه خودمون صدای برخورد دو جسم از نزدیک رسید . راننده های کناری اشاره کردند به پشت ماشینمون و منظورشون این بود که وایسید . تازه عقب رو نگاه کردیم و دیدیم بله ، همین اول راهی تصادف نموده ایم !!!

سه نفر افغانی شریف سوار بر یک قلاده موتور از پشت به ما خورده بودند و مثل برگ درخت پاییزی روی زمین ولو شده بودند !!!

مارو میگی  :|

پیاده شدیم و دیدیم جز کنده شدن یه راهنما ازشون ، خسارت دیگه ای ندیدند و البت مقصرم خودشون بودند . با این حال حلالیتی طلبیدیم و سوار شدیم و در این حین من که دیدم پشت ماشین ما چه ریختی شده ، از گزارش این صحنه برای خانواده خودداری کردم تا بعد از طی مبلغی از راه این خبرو بهشون بدم !!!

به همین راحتی ما از حادثه ای ناگوار رد شدیم .

ادامه نوشته

پیوندها ،نه اون صفحه پیوندها،پیوندهای زنبورستان

علیک آقا

خوبم . ممنون  :|

ثالثم . آقا توجه کردین تو این روزنامه ها تبلیغ ماشین میکنن مینویسه مگان (داره میشه 50 میلیون ) ، فنی سالم ، ثالث به قیمت فلان !!

خب مگه اسم منو از سر راه آوردن ؟ اصن من خودمم فکر کنم سر راهیم . یه وضی احساس بی هویتی می کنما !!

 من دیدم این زنبوری که چند وقتی نیست و اصلاً انگار نه انگار که وبلاگی زده و مدیریت میکنه . حالا حقوق منو که نداده هیچی، ولی حداقل بیا یه سر و سامونی بده . چکنیم دیگه ؟؟ مدیر بالا سرمون نیست که !

این شد که گفتم بیام یه صبحتی با هم بکنیم .

داشتم نگاه میکردم به پیوندای این زنبورخونه ، دیدم هیشکی  فعال نیست . فقط همین که گمشده   (آقا زودتر برسونینش به خونوادش !! ) و فرشته خانم و دکتر مهتاب خانم و استاد خربرسر هم که رفت ارشد بده .  این سیمین بانو هم عصبی اومد گفتم اسمشو بیارم از ما بگذره بقیه هی میان ، هی میرن .و خلاصه زنبوری فک میکنه پیوند داره و وبلاگ به هم زده با این رفقاش که اکثرا سوختن

چه وضشه آقا ؟  من الان دسترسی به بخش این پیوندها رو دارم (فقط ببینید حوزه اختیارات مارو) میخوام اینایی که چند وقته نیستن رو حذف کنم برن، یکم وب خلوت شه !و این زنبور از توهم در بیاد. دقت کنید حذف کنم این هارمونی پیوندها میره چه کیفی میده

والا فعلاً که زنبوری نیست . نیاوردن هنوز !! ولی وقتی بیاد باید در مورد پیوندها حرف بزنیم تو جلسه !!

حالا گفته حقوق منم تا آخر شهریور میده .  نمیدونم  شاید داد !!


BOOYE KETAB  is coming next week

دانشگاه فانتزی - نیمه دوم

شخص ثالث بنده خدا داشت خودشو می کشت که نیگا ، نیگا . . ..

من برگشتم و یه نگاهی انداختم دیدم همون خانمست ، همون که چند سال پیش تو دانشگاه قبلی ذل زده بود به من . ولی آخه اون اینجا چکار می کرد ؟؟؟ خلاصه منم یکم داشتم نگاه می کردم که یهو یه چیزی اومد جلوی چشام . بله این کیف شخص ثالث بود که به صورت من اصابت می نمود . گفت " چیه بابا غرق این شدی ؟؟ "

گفتم میشناسمش بابا . مثل اینکه من آخرشم باید اینو بگیرم بریم سر خونه زندگیمون . باور کن .

ثالث گفت " خر بر سرم . . . کس دیگه نبود ؟ این چه ؟ "

گفتم حسودیت میشه قدش بلندتره از تو ؟؟؟ اصن بیا یه کار کنیم . بیا تو ازش بپرس چند سالشه . اسمش چیه و کلاً یه تحقیقاتی بکن .

ادامه نوشته

دانشگاه فانتزی - نیمه اول

مثل هر روز من و شخص ثالث پیاده از خونه راه افتادیم تا به دانشگاه برسیم . جالبه بدونید که خونه ی جفتمون تو یه آپارتمان بود و اونا یه طبقه از ما بالاتر بودند . عادت داشتیم هر روز صبح ساعت ۶ و نیم بیرون می زدیم و با اتوبوس به دانشگاه می رفتیم . چون زودتر می رفتیم می تونستیم تو فضای دانشگاه یکم قدم بزنیم و گاهی هم بدویم !

دانشگاه ما وسعت خیلی زیادی داره . بطوری که من یه روز ۱ ساعت و نیم داشتم فقط طول یه دیوارشو طی می کردم . حالا این قسمت عرض دانشگاه ما بود ، طولش بماند !!! با اینکه سرسبزی چندان زیادی نداشت ولی بد هم نبود . داشتیم با ثالث از این حرف می زدیم که چکار کنه یکم ادبیاتش بهتر بشه ! واسه همین قرار شد من به اون ادبیات یاد بدم و اون هم به من زبان !

ادامه نوشته

فاتحَــــــــــــه

چند ماهی میشد که با هم بودیم و هم نشینی داشتیم . . .

کوچیکتر از من بود ولی پیرتر نشون میداد ‌.

بنده ی خدا یکم دردمند بود . با این حال سعی می کرد به روی خودش نیاره !!

ولی خب چه میشه کرد که پایان هر رابطه ای جداییه . . .

ادامه نوشته

قباد نامه - قسمت پنجم

شاه غضب ناک شد . تاجش را از برداشت و به طرف درب قصر با قدم های بزرگ رفت .در را که باز کرد ، خواجه فرزان پشت در بود . از شدت عصبانیت فریاد زد " خواجه چکنیم ؟؟؟ پسرک را دیدی ؟؟ آیا من باید دخترکم را به او بدهم ؟؟ "


خواجه با خونسردی تمام گفت " خدمت شاه عرض کنم که اگر چنین کاری رو متفعفِل بشوید این پسره شیخ خیلی متکیکِیف میشود . اصلاً خاندان سلطنت را چه به شیوخ عابد و زاهد . نقشه ای دارم که آن را اگر بخواهید مططرطح می کنم !"

ادامه نوشته

قباد نامه - قسمت چهارم

داستان بدانجا رسید که شیخ پا از صف بیرون نهاد .

جوانی بود بلند بالا که از همگان سری و هم چنین گردنی بالاتر داشت . شکمش به پشتش چسبیده بود و گونه هایش چال رفته . با حالتی خجل و سرخ شده ندا داد که " شیخ منم !!! " . . .

ادامه نوشته