سلام من به تووووو... يار قديييييييييمي....

شعر سال هاي دووور براي دووور

با عزم رفتن

از رنج و از غم

هم مي توان ره توشه برداشت

هم مي توان آسوده پر زد

 

پ ن: يكسال ديگر هم گذشت...

بیا...

خدا

ای آخرین فریاد

بیا

من خواستار شور شب هایم

بیا

من تشنه ی شوق سحرهایم

سحرهایی... که قلبم سخت می جوشید

و دستم، همچنان مرغان وحشی بال و پر می زد

سحرهایی.. که شوق تو،،

مرا، از هستی

از این فضای تنگ و دلمرده جدا می ساخت

مرا در عالم گل ها رها می کرد...

و من بودم

تو، بودی

جلوه هایی شاد...

نوستالژی یک شهر

 

به رسم قدیم الایام از همه اول تر "سلام"
بی مقدمه (یعنی مقدمه در ادامه...)

یک شهر
قصد کردم کمی درونش بگردم... عادت همیشگی... شهر جدید و گشتن... مثال همیشه...
کنار خیابان و کنار ایستگاه

احمد آباد ؟
بیا بالا
کمی که می رود دخترکی که اطرافیان میخوانندش خوشگلک و جگرک نیز ندای احمد آباد احمد آباد سر می دهد
بیا بالا

دخترک می آید و نزدیک مینشیند، شاید که دراین خلوت شب داداشک عاشخ شود !
نگاهها در هم می افتد و سکوت حاکم.
زمزمه ی نوایی آرام و قریب...
طنین دلنواز "مرغ سحر ناله ســـــر کــــــــن..." جناب راننده
دخترک سرش را به پنجره می چسباند تا باد با زلفهایش بازی بازی کند، معلوم بود از این بالانشین های بی درد است...
کمی که گذشت دخترک قصه ی شب، جستجو کنان کیفش را در هم ریخت و بدنبال گمشده ای میگشت
گمشده ای که با اعصابش درگیر شده بود

آهی کشید...

آهی که نشانه ی پیداکردن آن گمشده بود.
با اقتدار تمام روکرد به راننده ی خوش لحن و گفت : جناب راننده میتونم سیگار روشن کنم ؟؟؟
راننده : جان مرا تازه تــــر...
جااااااان ؟چی ؟
دخترک : گفتم مشکلی ندارین سیگار روشن کنم ؟
راننده : سر و صدا زیاده متوجه نمیشم خانم؟ چی ؟

داداشک با صدای بلند: میگن اشکالی نداره سیگار روشن کنن ؟
راننده: آهان... چی بگم والا... نه... راحت باشین خانم
دخترک : ممنون

جرقه ی فندک استیل و مارک دارش را زد تا هم نور آن شبان تاریک را زیاد کند و هم گرمای آنجا را بیشتر.
در فکر فرو رفته بودم از این شب گردیه شبانه که نوای نازکی به گوشم خورد و با چرخانیدن سر، پی اش رفتم
دخترک بود...
با خنده ای غم آلود بر لب و با بسته ای سفید در دست...
سیگار نمیدانم چنیستونش را درآوردو باز هم نمیدانم بنا به کدام رسم جلویم گرفت !!
دخترک: امیدوارم سیگاری نباشید ولی اگه هستید بفرمایین... خوشحال میشم تو این خلوت دوتا دود باهم قاطی بشه... !!!
و ...
دیگه الباقیه قصه مهم نیس...
فقط تو اون لحظه تنها کاری که تونستم بکنم تحویل دادن یه لبخند همیشگی بود و خوندن این دو بیت:

بر گلشنی اگر بگذشتم چو باد صبح
نی عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم
بوی تو می‌شنیدم و بر یاد روی تو
دادند ساقیان طرب یک دو ساغرم
...


یادم به حرف خودم اومد: "معلوم بود از این بالانشین های بی درد است"
ولی انگار بالانشینا دردشون بیش از این حرفاست... خیلی بیش تر...

 

ادامه نوشته

وقایع اتــــــــــفاقیه !!!

سلام و هزارو اندی سلاااااام به تک تک گلای وب


این علی برادرمون همیشه میگه : "داستان باید کوتاه باشود تا شنونده خسته نشود..." نقطه سر خط !!!


راستش درست می گوید ها ، ما هم اینو قبول داریم...

ولی میدونید چیه ؟؟؟؟ نیـــــمیـــــشه !!!!!! یعنی ما توانایی این حرکتو نداریم !!!  یعنی داستانی که شنونده رو تو عمق داستان فرو نبره و سریع بخواد به سرانجام برسه، به ما که حال نمیده...


یعنی به نظرمون خواننده یا شنونده باید انقدر تو داستان فرو بره !!!!!!! و با جزئیاتش آشنا بشه که انگار اونم جزء اهالی درون داستانه و قدم به قدم داره نویسنده رو همراهی میکنه...


بعدم اینکه وقتی .... (اینجا منظور دقیقا خودم بود که به قرینه ی 4 نقطه ای محذوفیده بود !!!) شروع به وررررراجی  میکنم دیگه نمی تونم جلو خودمو بگیرم و أصن این اصل کوتاهیه سخن بدجوری با من مشکل داره یا بهتر بگم این داداشیه درونمون کلا با این اصول مشکلات عریضه ای داره...


خلاصه اگه حسی ، حالی ، چیزی اون ته تها بود بفرمائین ادامه که یکی دیگه از وقایع اتفاقیه تووش گنجونده شده ... حالشم نداشتین بیخیال ... به قول معروف: اون که مهم نی... (بیخیالش جدی نگیرین... ینی کلا زندگیو جدی نگیرین... راحت باشین... راحته )

 

یه چیزی نوشت 1 : این واقعه ی اتفاقیه رو چند ماه پیش نوشتیم و سیوووندیم تو کامپیوتر ، فرداش اومدیم بفرستیمش تو زنبوووور خوونه ، که دیدیم کامی جانمون روشن نیمیشه

 !!!!! بععععله !!!!!!

حدستون کاملا غلط بود... چیز خاصی نشده بودا فقط هاردش سوخته بود !!!! با همه ی اوون 160 گیگ تووووش !!! کلی براش عزاداری کردیم و زجه ها که نزدیم!!! هنوزم داغ دارشیم !!!

 

یه چیزی نوشت 2 : جاتوووون خالی جمعه ای یه جایی بودیم کلی یاد قدیم ندیما کردیم... خیلی خوش گذشت !!! دلتون بسوزه


یه چیزی نوشت 3 : یه دختر کوچوولوویی چن روز پیش اومد پیشم گفت گوشتو بیاد جلو داییییییییی داداشی... بردم .... گفت : Pekhkhkhkhkh !!! منم یه عالمه ترسیدم داش غش میکرد بچه ... یه ساعت داش میخندید خیلی باحال بود !!! ایشالله روزیتون بشه هر ساله...

یه چیزی نوشت 4 : هوا خیلی خوب شده ها... آب تنی خیعلی میچسبه


یه چیز نوشت 5 : "عظیم الجسته " چه لفظ نازنینی ...

یه چیز نوشت 5 : داره سال زنبووووریمون میرسه؛ 27 اسفند 89 اولین پست ، خیلی زود گذشت... خیلی

بازم یه چیز نوشت ۵ : جاتون خالی دیشب نزدیک بود مزدوج شیم بریما ... نشد!!!! کلی موجب شادیه اسلام مسلیمن شدیم (قابل توجه اونایی که از این کلمه خوششون میاد...)

حیف که نکاااااات بووووووووق داره وگرنه خودش یه واقعه ی جالبناک بوده بوووود...


یه چیز دیگه نوشت: بریم سراغ واقعه ی اتفاقیه ؟؟؟؟؟؟

امروز نوشت یا همون شنبه نوشت ::::: !!!!!!! تولد زنبوووووووریم مبارک !!!!!!!

ادامه نوشته

روز موعـــــــــــووود

امروز پنج شنبه 13 بهمن ماه ، روزی بس سرد...

عقربه های ساعت مچیم لحظه لحظه به ظهر نزدیک و نزدیک تر میشد و کم کمک صدای زمزمه ی اذان طنین انداز... ولی گذشتنش دیرتر از همیشه؛ کلاس هم که دیگه از همه خسته کننده تر... مام دست به دعا که زودتر تموم بشه و...ألفرار... اما نمیدونستم امروز چه خبره که دلم آروم و قرار نداشت.

تو فکر این بودم که یه جوری این خستگیو کم کنم

ولی آخه چطور؟؟؟

همون لحظه بود که یاد کندوی زنبوریمون افتادم... یاد نظرای تأیید نشده... وااای بر من، من در کلاس درس نشسته باشم و نظرات مردم بی جواب مونده باشه؟؟؟ وااای !!! آخر چه معصیتی از این عظیم الجسته تر؟؟ نع؛ اصلا قابل تحمل نیست؛ این کلاس حرام است آقا، حرام...
این شد که سلفون به دست شروع به جواب نظرا کردیم و درس مبارکو بالکل تعطیل
.
.
.
ده دقیقه بعد
یک اس ام اس...
یک آشنای همیشگی و دوست داشتنی
ولی او را چه به پیامک ؟ آن هم اینموقع!!

"داداشی کی کلاست تمومه؟

یک و نیم

"تکون نخور میام دنبالت"

چی؟؟ درست دارم میبینم؟؟ آخ جووون... ولی چی شده ، یعنی چیکار داره؟؟ یعنی واقعا میخواد بیاد دنبالم؟ زمونه برعکس شده ها


تو همین هیاهوی جواب دادن پیام، بود که یدفه سایه پر ابهت استاد رو صفحه ی کتاب نیمه بازم نقش بست...
"به به میبینم که سر کلاسم این زید بازیارو ول نمیکنین... "
بله استاد؟؟؟؟؟؟ زید؟؟ استاد توضیح میدم...
"آقا این کارا آخر عاقبت نداره... جوونید کلتون داغه، د آخه فکر خودت نیستی به فکر مردم باش... بشین درستو بخون این کارا چیه دیگه؟؟ والا ما چی بودیم شماها چی!!! زمان ما که موبایل نبود این کارارو نمیکردیم که ؛ میرفتیم راحت همدیگرو میدیدیم خیلی ام بهتر بود !!! حالا آخرش یه دیقه برو ببینش دیگه این اس ام اس بازیا چیه و ...." (إ؟ استاد !!! شمام؟؟!!!)
گفت و رفت که رفت...

استاد زید چیه دیگه؟ کی اس ام اس داده؟ آخه ... أقلا وایمیسادین نشونتون بدم خب... استاااااااااد...

دید دید ، دید دید

اس ام اس :"اومدی ؟سه ساعته منو کاشتی اینجا ؛ بدو دیگه"

یعنی کارد بهم میزدن خونی نبود که بیاد،،،همش جوشیده بود.

کتاب دستکو جمع کردیمو هلک هلک کنان شروع به رفتن ... بــــــعله دمه در وایساده داره میخنده... میخواستم لهش کنم ولی خندش آرومم کرد... وقتی میخنده انگار دیگه هیــــچ غمی ندارم...

دیدن یار و خیابون رد کردنو سوار بر مرکب شدن همانا ولی دپرس بودن از ماجرا نیز همانا...
"چی شده داداشی؟ نبینم دپرسی"

هیچی، ول کن

"راستشو بگو "
بیخیال ، حوصله ندارم

"حوصله نداری؟ الان سر حالت میارم، سفت بشین"

راه افتاد ولی تاثیری روم نداشت... تو راهم یه عزیزی زنگید که راستش حالم بهتر شد... تازه به همتونم سلام رسوند... خلاصه همونطور توو هم بودم از اتفاقات امروز... تا اینکه محکم زد زیر ترمز(با اون کمربند صندلیش !!!)

"رسیدیم داداشی، پیاده شو "

کجا ؟بعله... رسیدن و دیده ور شدن پدیده ی کویر تمامیه دپرسیه روزمان را به حاشیه کشانید، گل از گلمان شکفت... همه چیز رو به فراموشی رفت... گویی تمام خوشیهای دنیا خلاصه شده در اینجا... نیم نگاهی شوق آلود به برادر انداختم و تازه فهمیدم امروز همان روز موعود است... آری... همان روز "سووووووور".

بیاید ادامه برا رؤیت هلال ماه...
ادامه نوشته

واژه ای غریب به نام "ســـووووور"

سلام و چهل و هشت سلام  خدمت شما دوستان عزیز و دوس داشتنی (باور ندارین پیوندا رو بشمرین خب !!)

چی ؟؟

 نیستم ؟؟

 کجا بودم ؟؟

 بابا از دست این جناب هسته ای !!! کچلمون کرد از بس ماشین ماشین کرد... یعنی من هنوزم دارم خواب ماشین میبینم ؛ باور بنمایین.

داش یادم میرف ؛ گفتم"ســـــــوووووور"؛

واژه ای غریب شده برایمان که اشخاص هسته ای از دادن آن بریء می باشندی. آغا اگه شما رنگ سور رو دیدین منم دیدم... دبه میکنه ها...

میگه میخوام پول سورتونو برم ماشینمو إسپرت کنم...

بارلاها... این برادر گرانمایه مان را به راه سوووووور هدایت بفرما ! آمین

یه لقمه نون حلال

 داشتم به این فکر میکردم که آدما از جون این دنیا و کاغذاش چی می خوان ؟؟؟
راستش این فکر بیشتر موقعی سراغم میاد که دم دمای غروب پامو میزارم تو "مترو" ؛ هزارتوی جالب ولی اعصاب خورد کن ؛ انگار با همه ی خستگیش میخواد نشاطتو ازت بگیره ؛ خستگی و درموندگی از سرو روی آدماش فریاد میزنه .


خیلی وقت تو ذهنم بود که علتش چی میتونه باشه ... تا اینکه به ذهنم رسید چرا از خودشون نپرسم !!!
جالبیش اینجا بود که وقتی ازشون میپرسیدم چرا انقدر خسته ای ؟ و برای چی انقدر خودتو اذیت میکنی ؟ غریب به اتفاقشون یه جواب مشترک داشتن که میگفتن : واسه " یه لقمه نون" ...
یه لقمه نون... همین...


ولی ای کاش میگفتن "یه لقمه نون حلال"
که اگه اینو میگفتن و کمی هم بهش فکر میکردن شاید زندگی براشون راحت تر می شد ؛ شاید دیگه دلیلی برای حرص و طمعشون نمیدیدن ؛ شاید بالاخره می فهمیدن اون "حلال بودنه" هست که زندگیشونو شیرین میکنه و به زندگیشون معنا میده ؛ شاید ...



پی نوشت : یه فیلسوف یونانی یه جمله ای داره که میگه "خود را عیان نکنید"
این روزا دو فوتبالیست خودشونو عیان کردن ؛ ولی بقیه چی ؟؟ واقعا اگه یه روزی همه بخوان خودشونو عیان کنن و اونچه که درونشون هستو نشون بدن چی میشه ؟؟؟ نمیدونم اون روز روز خوبیه و باید بهش افتخار کرد یا اینکه شرم !!
!

 

آیا میدانید ::

 موضوع پست مشترک این هفته توسط سرویس اجتماعی پیشنهاد و انتخاب شده است که وبلاگ ما هم عضو این سرویسه ؟!؟!؟!؟

همین عنوان را در کوچه های بغلی  بخوانید…


     چه صبری دارد خدا (سجاد رامشت) / یادداشت های اتفاقیه (یوسف شیروانیان) / وقتی دلم تنگ می شود (مژده شاه نعمت الهی) / بوی باران عطر خاک (باران سادات) / پرسه خیال (رضوان پری) /  میثاق ( زینب حیدری) / انتهای بیراهه (ف@طمه) /حرف های نزدیک ( مرمری) /  ترخون (مهدی زرین قلم) / پنجره ( محمد رضا) / منتظر پرواز /  طنز تلخ، قهوه اسپرسو (ما، ریحانه) /  بی تو با تو بودن (سحر،طه) / مینی تاک (هانیه) / ذهن مرا دنبال کنید (محمد الف) / سین عین طا / جشن بارون(نسرین)  / روزهای من (یک بنده ی خدا) / رضــا دل(محمد) / پسر خاک (ساجد) / نامه ها (امید حق گویان) / ما که رفتیم(محمد) / ملکه نیمه شرقی / .:ساعت ??:. / به همین زودی (مهشید) / دری وری های یک کیبورد به دست / صور اسرافیل(زهرا) / خانوم مهندس می نویسد / به قلم آنها که به بهشت نمی روند ( سحر ) / پرسش های علی ( علی) / زنبور ( علی ) /امروزه ( سیروس خلیلی ) / خدا - عشق - امید ( زهرا ) / دلواپسی هایم زیر باران ( یوسف ) / وب نوشت های یک دانشجو ( مرتضی طاهری ) / مرد کاغذی (ابراهیم ) / زمزمه ی قاصدک های بی خبر(زری) / امید قلب ما روزی مثال نور می آید(مرصاد) /با طعم توت فرنگی(توت فرنگی)//Always in All Ways /وبکده (فاطمه)/میدونم یکی هست که همیشه حواسش به منه (the scorpio)/فتوسنتز کرفس / رهگذر (ستاره) /دادارآباد (حیدری هائی)/

"دید دید"  "دید دید"

سلام به عزیزای دل دادا

بی مقدمه . . .

چند شب پیش یه جا مهمونی بودیم (البته علی آقا تشریف نداشتن که قدم رنجه کنن و بیان و به مجلس حالی بدن !!!) ولی جای همتون خیلی خیلی خالی بود چون خیلی خوش گذشت اما... یه اتفاق...

(ادامه ...)



ادامه نوشته

پدر ســــالار

با سلامی دوباره و گرم تر از قبل به همه ی عزیزای دوست داشتنیه وب

1.اول اینکه میخواستیم با جناب برادر علی جانم همراه با هم قسمت راهنمایی رو بنگاریم که چون بنده همیشه از غافله عقبم و این داستان برمیگرده به سال چهارم و ربطی به راهنمایی نداره این شد که بالاجبار طی پستی جدا نگاریدم.

2. دوم اینکه عنوان این مطلب در حقیقت همون ادامه ی بوی کتابه که میشه اسمشو گذاشت بوی کتاب سه و نیم مثلا یا هر چی که شما دوست داشته باشید، ولی به دلایلی این اسمو انتخاب کردم که اگه منت گذاشتیدو خوندید ، علتش رو در میابید

اگه مایلین بفرمائین ادامه...

(راستی در ادامه نیز عکسکی برای آن دسته عزیزانی(مخصوصا زبان بستگان!!!) که ابهاماتی در این خصوص دارند؛ از کودکیمان نهانیده ایم)


ادامه نوشته

حضور داداشی . . .

سلام بر همه ی دوستان گل و گلاب

اومدم حاضری بزنم و برم !!

شنیدم در نبودم داشتید کودتا می کردید ؟!؟! 

کی گفته من نیستم ؟؟؟ هستم فقط یخورده نامحسوس گذر میکنم که یوقت با خواهران تصادف مصادف نکنیم (اونم با پی کی جیگری!!!). یه چند وقتی درگیر درس و اینا هستیم که چیز مهمی نیست !

این داش علیمونم که گازشو گرفته و هی داره میره ماه عسل و جیب مارو خالی میکنه...


فعلاً


خجالت !!!

سلام و صد سلام به داداش گل گلاب و مهربون خودم که براش میمیرم و از اول تا آخرش باهم هستیم .


بابا خجالتمون دادین این کارا شیه ؟!!! الان دیگه روم نمیشه سرمو بالا بگیرم (حال میکنین چقد خجالتیم ؟ چه شود روز نگاه کردن به گل های قالی...)


باید بگم اشتباه فکریدی علی کچل دادا. چون از همون شب قبلش میدونستم که میدونی و یادت نرفته و هی تو خودت میریزی و نمیگی که اینجا رو هم باید اعتراف کنم که میخواستم کم کمکی حرصتو در بیارم و اون طور که میخوای نشه ببینم چیکار میکنی با این بی طاقتی و نگفتن حرف دلت ، خودت میدونی چیو دارم میگم علی جوووون عزیزتر از جونم.

آخ راستی ببخشید هواسم نیست اینجا دارم میحرفم و حسابش با جای دیگه فرق داره .


خلاصه اینکه به هیچ عنوان یه لحظم به ذهنم نیومد که یادت رفته باشه چون خوب میشناسمت مخصوصا تو این زمینه ... که از این شانسا نداریم یادت بره !!!


در ضمن داشت یادم میرفت : شیرینی خواهران هم به شما داده نمیشه چون رودل میکنی که برات خوب نیست . قرار بر این شده که تک تک براشون ببریم و حضوری تقدیمشون کنیم و درجا کادو رو هم دریافت کنیم


در آخر هم یه معذرت خواهی بزرگ بدهکارم اونم برای نبودنمه که امیدوارم خودتون به گندگیه خودتون ببخشید (دیگه چه میشه کرد خونه زندگی و زن و بچه و هفتاد سر عائله اینا دیگه بقیش بماند ... !!!)


دیگه به دادای عزیزمم که خیلی خیلی دوسش دارم چیزی نمیگم و هندونه زیر بغلش نمیزارم چون هندونه ای اندازه ی قدو قوارش پیدا نکردم.


در آخره آخر هم یه تشکر ویژه و مخصوص به اون دسته از خواهران پرت ... گاهی یا به عبارتی ناهید خانم عزیز که زحمت کشیدن و خجالت کشیدن های ما رو بیشتر فرمودن.

»»»»»  مــــــــــــاهی  ««««««

سلام به همه ی بزرگای گل گلاب

راستش این روزا خیلیا از ماهی و سبزه و .... می پرسن

این شد که گفتم عکس ماهی جووووووونمو براتون بزارم تا هم دلتون بسوزه  هم اینکه بازم دلتون بسوووووووووووووزه !!!!!!! شوخی کردم ، میخواستم اینو هم بگم که بعضی چیزا مثل ماهی میتونه حال و هوای عید و عوض کنه و روح عید رو به خونه ها بیاره و نذاره آدماش غمین بشن.

یعنی راستشو بخواید یه چیز دیگم بود اونم اینکه این شیخعلی باشتین ما هی فشار اورد که یه مطلب بزارو نزاری کشتمتو عینکمو میکوبونم تو سرت کچل بشیو از این قبیل حرفا (بقیشو سانسوریدم که چی گفت و چی شد ...) خلاصه این شد که گفتم خودتون از این ماهی کوچولو همه چیزو بپرسین که بهتون میگه ...



ویــــــــــــــــــــــز ویـــــــــــــــــــــز نــــوشـــــــت :

سلام به همگی دوستان عزیز . عید همگیتون مبارکا باشه . صد سال به این سالا !!!!

هر کدوم که دوست دارید لپتونو بیارید جلو ماچ عیدو بچسبونم .  البته اخوی میدونن که من اهل ماچ و اینا نیستم ولی خب عیده دیگه !!

راستی ما امسال سر ماهی به تفاهم نرسیدیم و مجبور شدیم جداگونه ماهی بخریم . چون برادرجان میخواست ازین ماهی بوگندوها بگیره ، من دوس نداشتم . ما دونه ای ۱۵۰۰دادیم ، حالا شده ۷ تا هزار . دلم میخواد برم یه لگن بخرم .

خب زیادی حرف زدم . اینم عکس تفلد ما . جایزه ی فرشته خانم بهشون ارسال میشه . البته اگر آدرس بدن .

سال خوب و خوشی داشته باشید !

 

طفیلی

سلام سلام سلام ......

اول از همه از خدا میخوام تقدیر دوستام رو تو سال آینده جوری قرار بده که آخرش از گذشته افسوس نخورن

و اما "ما" ببخشید من

یه سوال: تا حالا طفیلی شنیدین ؟

بـــــــــله خودشه یعنی الان مصداق کاملا واقعیش خودمم یعنی اینکه بعنوان طفیلی فقط اسممون این گوشه خورده و قرار نیست کار خاصی انجام بدیم ولی تا اونجا که بتونیم سعی خودمون رو میکنیم(پسوندای جمعو داشتید که خیلی خودمونو تحویلیدیم).

اینکه چی شد و کی اومد و کی رفت و برگ معامله رو کی امضا کرد و اینا ... راستش خودمم تا الان که دارم مینویسم نمیدونم قضیه از چه قراره و کی به کیه این کی به کیا رو میبایستی از علی بپرسین !!!  خلاصش اینکه کل قضیه ظرف نیم ساعت حالا شایدم یه ساعت (خواهشا دیگه چونه نزنید که بیشتر را نداره ) به این نوشتنای داداش کوچیکتون رسید و الان ما اینجا خدمت شماییم و قراره یه آشی بس شل برایتان بدرستیم.