آمده ام باز پناهم بده
در چند روزی که گذشت و خدمت شما نبودیم ، کمی بیش از پیش به فکر رفتیم و اندیشه ورزیدیم که آیا ما را چه شده ؟؟؟ آیا چیزی گم کرده ایم که چنین بی سر و سامان و بی آرام در دایره بی عبور می گردیم ؟
آنقدر فکر کردیم تا یافتیم . آنقدر آن یافتن مفید به فایده بود که گر به سان ارشمیدس از رختخواب با پتو بانگ " یافتم ، یافتم " سر می دادیم ، جای مؤاخذه نداشت .
ولی چه بود آن که گمش کرده بودیم ؟؟؟ ها ؟
او همان عینکی بود که سالها پیش از برادر هدیه گرفته بودیم و قرار بود تا ابد بر بند کمر داشته باشیم تا در موقع نیاز درآوردندی و به چشم زدندی !!!
ولی مگر یک عینک چه بود که ما را این قدر سر در گم و کلافه کرده بود ؟
آری ! آن همان عینکی بود که وقتی می زدی ، اینجا را نمیدی ، بلکه هزاران فرسنگ فراتر را زیر نظر داشتی !!
آن همان عینکی بود که وقتی می زدی اکنون را نمی دیدی ، بلکه سالها بعد را از نظر می گذراندی !
و آن همان عینکی بود که وقتی می زدی ، زشت را با نیک توفیری نبود !!!!
الغرض ، عینک پیدا شد و کمکی به چشممان زدیم ، هر چند فکر می کنیم که با این خط هایی که بر شیشه اش افتاده ، برادر باید قبول زحمت کرده و یکی دیگر پیشکشمان کند !!!
دور شو