چند روزی بود که حالش دگرگونه بود .

دیگر خبری از آن شوخی ها و سر به سر گذاشتن های قشنگ با لهجه ی شیرازی نبود .

هر که دوستش داشت می توانست بفهمد که غمی بزرگتر از دلش در دل دارد .

غمی که همیشه زیر لبخند معنویش پنهان می کرد .

تا روزی که گوشی موبایلش سر کلاس زنگ خورد .

حتماً مهم بود که جواب داد ، وگرنه مثل همیشه خاموش می کرد .

داخل کلاس که آمد باز ، دیگر از لبخند خبری نبود .

خیلی سخت است کسی را که با لبخند می شناسی ، برافروخته و درمانده ببینی . از او انتظار نداری انگار !

گفت فردا کلاس نیست . شاید تا آخر ترم هم نبود . . .

و رفت . . .



امروز فهمیدم عزیزی دارد به درد مبتلا ، که غمش مرا نیز مبتلا کرد . . .

غمی که دیگر قابل پنهان کردن نبود انگار . . .

برایش دعا کنید . برای شادیش !!


شاید بگویند چرا این ها را اینجا می گویم ؟!

پوزش . . .

جای دیگری ، گوش دیگری و صفحه ی دیگری نبود برای درد دل . . .