میزند باران به شیشه ...
چند روزی بود که حالش دگرگونه بود .
دیگر خبری از آن شوخی ها و سر به سر گذاشتن های قشنگ با لهجه ی شیرازی نبود .
هر که دوستش داشت می توانست بفهمد که غمی بزرگتر از دلش در دل دارد .
غمی که همیشه زیر لبخند معنویش پنهان می کرد .
تا روزی که گوشی موبایلش سر کلاس زنگ خورد .
حتماً مهم بود که جواب داد ، وگرنه مثل همیشه خاموش می کرد .
داخل کلاس که آمد باز ، دیگر از لبخند خبری نبود .
خیلی سخت است کسی را که با لبخند می شناسی ، برافروخته و درمانده ببینی . از او انتظار نداری انگار !
گفت فردا کلاس نیست . شاید تا آخر ترم هم نبود . . .
و رفت . . .
امروز فهمیدم عزیزی دارد به درد مبتلا ، که غمش مرا نیز مبتلا کرد . . .
غمی که دیگر قابل پنهان کردن نبود انگار . . .
برایش دعا کنید . برای شادیش !!
شاید بگویند چرا این ها را اینجا می گویم ؟!
پوزش . . .
جای دیگری ، گوش دیگری و صفحه ی دیگری نبود برای درد دل . . .
+ نوشته شده در دوشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۸:۴۸ ب.ظ توسط علی
دور شو