سربالایی و من تنها
همانهایی که ترک ما نگفتند به وقت تنگدستی در نرفتند
درودم بر تمام خواهرانم که گشته اسمشان بار گرانم
سلامی هم اگر هستند بر ایشان برادرها که شد قحطی بر ایشان
تشکر از همه چون که نشستید به پای جون خود دل را ببستید
ندانستید این جون بردنی نیست سرش با گول و مول مالیدنی نیست
نگفتم من که درسم مانده بسیار ؟ که قصد ازدواجم نیست در کار ؟
نگفتم دل نبندید ای عزیزان ؟ که بس دلها شده از من گریزان ؟
بیا ای یار دیرین عزیزم حذر داریم از این حرف و حدیثم
که بس ناراحت و خیلی غمینم چرا که جای یاران را نبینم
زمانی این گذرگه داستان داشت که تعدادش به انگشتان نمی داشت
نمی دانم چه شد یک باره اکنون کسی از حال ما یک دم نپرسون
به این فکرم که کوچی چاره سازم بر این آبادی وب جا نسازم
چرا که خلوتی شد سهم زنبووور نه داداشی ، نه ثالث هم زنند زور
کسی فکر علی جونش نباشد که جانی چون نباشد جون نباشد
در این وبلاگ ما صد قصه گفتیم ز اوهام و هم اسراری نهفتیم
ببخشایند بر ما هر که دیدند بدی زیرا که خوبی هم ندیدند
برفتم من نشینم بر همان سوک همان بالا که لبخندم شود دوک
نگه دارم به چشمانم شماها به لبخندی که چسباندم به لبها
امیدم هست تا یک بار دیگر به زودی پر کنم پستی گهرور
که تا آن روز الله یارتان بید به حمد و قل هو الله کارتان بید
دور شو