قباد نامه - قسمت چهارم
پادشاه از از فرط بُهَت زدگی از اسب پیاده شد و کمی به قد و بالای شیخ و کمی به وزیر نگریست . کمی بر شانس و اقبال خود تف و لعنت فرستاد و کمی به شانس شیخ رحمت .
شاه در مقابل شیخ ، طفل راهی بیش نبود . رو به وزیر کرد و با صورت پرسید چکنیم ؟؟
وزیر پیاده شد و در گوش شاه نجوا کرد که او را به قصر ببریم تا چاره ای کنیم .
شیخ سوار بر خر سیاهش شد و بدنبال شاه راه افتاد . در راه وزیر از شیخ بسیار سوالها پرسید که جوابی نشنید . شیخ خیلی کم حرف بود . سنجیده سخن می کرد . پاهایش تا کشیده شدن به زمین اندکی فاصله داشت !
به قصر که رسیدند ، شاه شیخ را به اتاق پذیرایی راهنمایی کرد و از وزیر مشورت خواست . وزیر گفت " چه خوش است شاکاکو که از خواهر خراسونیا کمکی بیگیریم . ها ؟ اینا علوم غریب مریب سرشون میشتا !! "
شاه ضمن اینکه تأیید کرد گفت " خواجه فرزان هم بیاید . "
در همین اثنا بود که قاصدی از راه رسید و نامه ای به خدمت شاه رساند .
رئیس کاخ که پیرمردی ریش حنایی بود بنام خوجه قربان ، نامه را باز کرد و خواند :
" درود ایزد پاک به عالی جناب شاهِ زنبوریان
و اما بعد . ..
ما جماعتی هستیم از اهالی هرمزداردشیر* . دیار و مردمان خود را با خود سازگار نمی بینیم و قصد هجرت به دیاری دیگر داریم . جایی که بهتر از این محل آزاردهنده باشد . شنیده ایم که سرزمین ریحجورد را سامانی داده اید تعریف نشدنی . خواستیم به خدمت برسانیم که اگر ما را به خدمت می خوانید ، بار سفر بربندیم . "
شاه با حالت بُهَت زده ای به وزیر نگریست . وزیر دندانهایش را بهم فشرد و نیشخند زد ولی در دل گفت " چه غلطی کردیم ما آغو که گیر تو افتیدیم . هر چی میشه ها به مو نیگو میکنه . به مو چه کاکو ؟؟ "
جمله ی شاه تمام نشده بود که ناهیددخت جلوی فرش قرمز تعظیم کرد . وزیر گفت " اینوم از ناهید دخت شاها "
شاه ماجرا را با ناهید دخت در میان نهاد و او گفت " بهتر است این دو جوان را به هم برسانیم "
شاه غضب ناک شد . تاجش را از سر برداشت و به طرف درب قصر با قدم های بزرگ رفت .در را که باز کرد ، خواجه فرزان پشت در بود . 
* نام قدیم خوزستان
ادامه دارد . . .
دور شو