دانشگاه فانتزی - نیمه اول
مثلاً چند باری شده بود سر کلاس سوتی داده بود و همه ی کلاس خندیده بودند !![]()
اون روز قرار بود تازه کَلاس یکی از درسامون شروع بشه . یعنی اولین جلسش بود . وارد کلاس که شدیم یهو همه ی بچه ها بلند شدند . یکیشون گفت " سلام استاد "![]()
من که به حالت بهَت زده دراومده بودم هیچی نتونسم بگم ولی ثالث در حالیکه قدش تا سر شونه ی من بود گفت " وا . . . خر بر سرم !! اینا چر اینجوری میکنن ؟؟؟ "
همه ی بچه ها مردد بودند که بالأخره من کیم تا اینکه فردا از اون ته کلاس داد زد " بووووووووووووزینه " .gif)
اصن دلم می خواست کلشو بکنم با این حرفش . آبرو واسه ما نذاشت . همه زدن زیر خنده .
حالا رفتیم ته کَلاس پیشش نشستیم هی میگه " خوبی شیخ ؟ خوشت هِه ؟؟ ثالث حان تو خوبی ؟؟ "
این استاده هم انگار مارو گرفته بود . ساعت ۸:۲۰ دقیقه بود و هنوز نیومده بود . دو تا از بچه ها سر در وایساده بودند که تا استاد نیومده بریم . هی می گفتند " بابا این درسش دو واحده ، الآن زیادم وایسادیم . بریم دیگه " . . . بچه های دیگه می گفتند باشه بریم ولی هیچکس از جاش تکون نمی خورد . ما هم که اون ته کلاس بحثمون درباره وبلاگ و نوشتن سری جدید " بوی کتاب " داغ شده بود !
در همین حال استاد اومد. با شکمی کمی جلو و صورتی بشّاش . تا ده دقیقه داشت فقط قیافه های مارو نگاه می کرد . هی مگفت " خوبی شما ؟؟ " . انگار مسخره کرده بود مارو . والّا . . .
درس شروع شد و رسید به جایی که می خواست یه مثال از تورم و اقتصاد بزنه . گفت " ببینید بچه ها ، کشور ما سختی های زیادی رو پشت سر گذاشته . مثلاً من یادمه سال ۷۰ که حقوق من ۳۰۰۰ تومن بود ، سیب زمینی به کیلویی ۱۰۰۰ تومن رسید !!!! "
مارو میگی :|
فردا :|
ثالث :|
احسان :o
راستی احسان هم با ۱۰ دقیقه تأخیر اومده بود . چند تا بچه ها گفتند نه استاد ، آخه مگه میشه با حقوق فقط ۳ کیلو سیب زمینی خرید ؟؟؟ استاد از زیر جواب در میرفت و این احسان بود که گفت " استاد اینطوری نبوده و من اسنادی دارم که حرفتون اشتباست . حالا خیلی حرفا هست که من نمیگم و جلوی خودمو می گیرم . اصلاً واسه همین آخر فامیلیم زبان بسته ناک هستش !!! "
استاد که از عصبانیت سرخ شده بود گفت " شما اگر سند داشتید ارائه میدادید ." احسان گفت " حالا اسنادی هستش که چون تو این کلاس نمیگنجه تو جلسه ی بعدی حتماً میگم !!! "
کلاس تعطیل شد بالأخره . در همین لحظه یکی از دخترای کلاس داد زد " بچه ها خورد زنگ . بیفتید راه !! " 
مارو میگی :|
من کیفم رو جمع کردم و به طرف در کَلاس روونه شدم که دیدم ثالث آسّینمو گرفته و داره کش میاره . گفتم " ها ؟؟؟؟؟ چی میگی ؟؟ آسّینو کندی از جا !! "
گفت " نیگا . .. خر بر سرم . . . نیگا چجور ذُل زده ؟!!!!!! "
من برگشتم ببینم چه خبره که :|
ادامه در نیمه ی بعد . . .
دور شو