دانشگاه فانتزی - نیمه دوم
گفتم حالا تو بپرس ، اونش با من . خلاصه راضیش کردم بره و سوال کنه .
کنار یکی از باغچه های دانشگاه نگهش داشته بود و داشت سوال میکرد . بعد یکی دو دقیقه دیدم ثالث داره یجوری نگاه میکنه که هم دلش میخواد از خنده بترکه ، هم که بُهت زده شده . خداحافظی کرد و اومد . گفتم چی شد په ؟؟؟؟!!
گفت " ینی خر دو عالم بر سرت !!! بهش میخوره چن سالش باشه ؟"
گفتم همین حدود سن ما دیگه .
گفت " نه بابا . گفت متولد ۶۲ ام !!!! :| "
منو میگی :|
ثالث :|
خانمه که داشت از دور نگاه می کرد :)
از ثالث پرسیدم که آخه باباجان پس این نیگا کردنش چی چی بود ؟؟
گفت " اتفاقاً ازش پرسیدم . گفت این آقا خیلی با نامزد من شباهت داره . "
خلاصه قیدشو زدیم و به طرف در دانشگاه افتادیم راه که دیدم یه پرشیا سفید جلو خانومه ایستاد . اومد سووار شه که من رانندشو دیدم . ناگهان بانگی از سوی فردا برخاست که " بوووووووووزینه . . . این که همون شیخ خودمونه .. "
من :|
ثالث :|
فردا :|
شیخ D:
تمثال من در کنار شیخ در . . . !!

دور شو