دوباره گفت " وا . . . خر بر سرم . نمیگه میخوای چیکا ؟ "

گفتم حالا تو بپرس ، اونش با من . خلاصه راضیش کردم بره و سوال کنه .

کنار یکی از باغچه های دانشگاه نگهش داشته بود و داشت سوال میکرد . بعد یکی دو دقیقه دیدم ثالث داره یجوری نگاه میکنه که هم دلش میخواد از خنده بترکه ، هم که بُهت زده شده . خداحافظی کرد و اومد . گفتم چی شد په ؟؟؟؟!!

گفت " ینی خر دو عالم بر سرت !!! بهش میخوره چن سالش باشه ؟"

گفتم همین حدود سن ما دیگه .

گفت " نه بابا . گفت متولد ۶۲ ام !!!!  :|  "

منو میگی :|

ثالث :|

خانمه که داشت از دور نگاه می کرد :)

از ثالث پرسیدم که آخه باباجان پس این نیگا کردنش چی چی بود ؟؟

گفت " اتفاقاً ازش پرسیدم . گفت این آقا خیلی با نامزد من شباهت داره . "

 

خلاصه قیدشو زدیم و به طرف در دانشگاه افتادیم راه که دیدم یه پرشیا سفید جلو خانومه ایستاد . اومد سووار شه که من رانندشو دیدم . ناگهان بانگی از سوی فردا برخاست که " بوووووووووزینه . . . این که همون شیخ خودمونه .. "

 

من :|

ثالث :|

فردا :|

شیخ D:

 

 

 تمثال من در کنار شیخ در . . . !!