مشهد نامه - سفر دوم
این بار از راه گرمسار عزیمت کردیم که دو طرفه هست . الحق که با همه ی مشکلاتش کلی بار سفر رو کم کرده ! تا چشم کار میکنه تو این جاده کویره و بس ! هیچ جنبنده ای توش نیست !!
برای صرف ناهار این بار توی شهر دامغان اقامت کردیم که برای بار اول بود . چی بگم ؟ بگم خوب بود ؟؟؟ بگذریم . . .
بعد از عبور از شاهرود و سبزوار ، که تا اون روز برای من سبزوار شهر بی اهمیتی به حساب میومد ، به نیشابور یا همون " سیمین شهر " رسیدیم . ساعت نزدیکای غروب بود و نیشابور پر از گرد و غبار . انگار توی آسمونش خاک الک می کردند ! تمام خیابونها دو طرفه و شلوغ و ما به کمک نقشه ی گوشی ، به دنبال هتل . خلاصه بعد از کلی نقشه خونی به هتلی رسیدیم که اسمش ثبت شده بود تو نقشه . دیدیم تابلو و سردری وجود خارجی نداره . پیاده شدیم و پرسیدیم از مکان هتل . فرمودند با لهجه ی خیلی زیبایی که این عمارت هتل نیست ، بلکه مهمانپذیر می باشد !!
ما رو میگی :|
یکی بهمون گفت برید خیام بخوابید . دیگری گفت اصن نخوابید . اون یکی گفت هتل کجا بود ؟؟ آخری یه شیر پاک خورده پیدا شد و گفت کنار باغ ملی یه هتل هست . با ناامیدی تمام راه رو پیش گرفتیم و دیدیم بله ، درسته . چه خوبم هست . شکری از ته دل گفتیم که بالأخره تو اون شهر سرسام آور اقامت گاهی پیدا شده .
همیشه بیشترین چیزی که من رو تو هتل اذیت میکنه ، فرش نبودنشونه . چند تا تخت هست و دمپایی . پس نماز چی آخه ؟؟؟ نمازم بخوای بخونی باید یه سجاده ی کوچیک بندازی و مراقب باشی سر نخوری رو سنگها !! خیلی ملال آوره واقعاً این سبک معماری و دکور چینی !!
اون شب که وقت گشت و گذار نبود ولی صبح روز بعد از باقیمانده ی سال پیشمون بازدید کردیم . پارسال عطار و امسال خیام . حالشون خوب بود و به همه ی شما سلام رسوندند !! هم چنین امامزاده محمد محروق و امامزاده ابراهیم ! بعد از اون قصد مقبره ی فضل ابن شازان رو کردیم !! حالا بگید من ته ذهنم چی بود اسم این فرد ؟؟؟
هی میگفتم نمی دونم ، اسمش فضل ابن وزیر بود ، فضل ابن زیزان ، سهل بن فضل و بر این اوزان !! خوب بود ولی نه اونقدر که فکر کنید به شماها سلام رسوند . نه . ..
نیشابور کم کم جای خودش را به مشهد داد و زیارت امام هشتم . گفتن و تعریف کردن زیارت که به حد اعلا نمیرسه و هر کس خودش بهتر اونو درک میکنه . ولی ذکر این نکته شایانه که برای همه ی دوستان که توی این مکان مجازی حضور دارند ، دعا کردیم و دوگانه ای بجا آوردیم ، هر چند اگر قابل باشیم و مقبول بیفته .
روزی که به توس رفته بودیم مردی از من خواست که در کنار قبر فردوسی ازش عکس بگیرم . سر صحبت باز شد و با اشاره به قبر حکیم ابوالقاسم گفت این مرد خیلی به ما خدمت کرده . عرض کردم بله ، درسته . گفت " ولی حیف که مردم قدر نمیدونند ، اینجارو ول کردن و رفتن امام رضا رو چسبیدن ؛ بگو آخه اون برای شما چکار کرد ؟؟ این بود که زبونتون رو حفظ کرد ! "
اینجا بود که من گفتم یعنی خاک بر اون سرت . حداقل نرفتی فردوسی رو بخونی و ببینی که ایشون خودش پیرو چه کسی بوده ، بعد قضاوت کنی . به نظرم اینجور افراد با این حرفهای ضبط شده فقط دنبال کسب کلاس و شخصیت هستند که امروزه از این راه مد شده . امیدوارم چشم حقیقت بینشون رو ببرن به چشم پزشک نشون بدن !!
باغ فردوسی خیلی زیبا بود . خود آرامگاه واقعاً حماسی ساخته شده بود و مجسمه های داخلش خیلی قشنگ داستانهای شاهنامه رو به تصویر کشیده بودند .
و همین جا بود که روزنه ای از علم به روی من باز شد ، با رفتن به کتابفروشی فردوسی و دیدن کتابهای خیالیم . خیالی ؟ بله . میدونید که من بسیار علاقه به تاریخ دارم و اونجا خیلی کتابهای تاریخی داشت .
از اون بین دو تا کتاب بیشتر به چشم میخورد و اصالت داشت . یکی " منم تیمور جهان گشا " و دیگری " تاریخ جهان گشای جوینی " . هر دوشون ملازم من شدند و تا همین الآن من از خوندن اولی لذت میبرم . واقعاً زیباست این کتاب . نه اصل و اساسش ، چون خیلی تلخه ؛ بلکه نثر شیرین و داستانی و تاریخیش که ترجمه ی مرحوم " ذبیح الله منصوری " هست . فکر میکنم کلاً ایشون مترجم شیوایی بودند .
انشاا... اگر عمری باقی باشه ، پستی در مورد جناب تیمور خدمتتون عرضه میکنم که یکم روشن بشه مطلب . و این هم که من گفتم سبزوار و شهرهای اطرافش برام اهمیت پیدا کردند ، از مطالعه ی همین کتاب بود که هنوز ادامه داره !
جاهای دیدنی دیگه هم بود که دیدیم مثل : چالیدره ، آرامگاه نادر و مثل همیشه بازار طرقبه .
چالیدره یه دریاچه یا سد داشت که باید از کوه جلوش بالا میرفتی تا ببینیش . برای این کار یا باید از 180 تا پله استفاده می کردیم ، یا از واگنی که با برق بالا و پایین میرفت و هر دفعه حدود 30 نفر رو جابجا میکرد . من کنار درب واگن نشسته بودم و همین طور که بالا میرفت و نگاهم به پرتگاه زیر پام میفتاد ، یک شماره از فشارم کم میشد و یک درجه دمای بدنم سردتر . دیگه نمیدونسم آخراش بخندم یا گریه کنم !
جای جالبی بود ، البته تا حدی . در حد یه سلام کوچولو . همون واگن سواریه خیلی بیشتر جذاب بود . اونم با این اوصاف که برگشتنه ، من موقع سوار شدن دیدم در واگن بستست . چند تا خواهرانی که دم درهای پله های بالاتر و پایین تری نشسته بودند کمک کردند و در باز شد . همین که نشستم خواستم در رو ببندم . در هم بصورت یکجا برای همه پله ها بسته میشد . ناگهان آهی از نهاد خواهران پشت سری برآمد که " آیـــــــــی . . . دستــــــــم آقا !!!! " . من اصلاً از خجالت برنگشتم ببینم دستش چی شده . چون این میتونست آغاز یک زندگی مشترک ناخواسته باشه !!! :-|
آرامگاه نادر هم خیلی حماسی بود . چیزهایی هم نوشته بودند که درباره گور به گور شدن این بنده ی خدا ، که کلی دلمون واسش کباب شد . ولی همین قدر بهتون بگم که نمیدونم چرا نسبت به نادرشاه از اول حس خوبی داشتم . هر چند مشکلاتی داشته . برای همین میخواستم کتاب سرگذشتش رو بخرم که گفتم باید تحقیق کنم و اثر یه نویسنده مثل منصوری رو گیر بیارم . چون خیلیاشون واقعاً سخت خونده و فهمیده میشه .
شاید نکات دیگه ای هم بود که باید می گفتم و قصدا داشتم بگم و الآن به ذهنم نمیرسه .
امیدوارم سرتون درد نیومده باشه . . .
دور شو