روزگار وصل
ولی بهترین نمودش دیروز بود . خیلی وقت بود موهام بلند شده بود و باید کوتاهشون میکردم ؛ ولی انقد امروز و فردا میکردم که حد نداشت . خلاصه دیروز عصر افتادم راه سلمونی . رفتم سلمونی ای که همیشه میرم ولی بسته بود . گفتم کجا برم آخه ؟
هر جا که فکر میکردم میدیدم به دلم نمیشینه و احساس غریبی دارم . یهو به فکرم زد که برم یجایی .
رفتم تو همون خیابون کوچیکی که حدود 20 سال پیش توش زندگی میکردیم . اونم تو یه کوچه ی بن بست . نزدیک خونه ما یه سلمونی بود و کنارشم یه بقالی . این بقالیه آشنامون بود و هر وقت میخاستن منو ببرن سلمونی باید ازین یه چیزایی واسم میگرفتن تا راضی بشم برم . ![]()
اون موقع انقدر کوچیک بودم که قدّم به آینه نمیرسید ؛ برای همین آرایشگر یه تخته ( نقشه قالی ) میذاشت رو دسته صندلی و من میشستم رو اون !! همچین که این پیشبندو میبست اشک من سرازیر میشد . هیچ حرفیم نمیزدم ؛ فقط ناراحت بودم ، اونم به دلیل نامعلومی .
خلاصه همه اینارو دیروز برای آرایشگره گفتم ؛ البت خودش نبود ، شاگردش . ![]()
و موقع برگشتن یه نگاهی به کوچمون کردم ، دیدم چه خاطره های قشنگی دارم . بهترینش همون بود که قبلاً گفتم . خونه های قدیمی بین هال و آشپزخونشون یه پنجره کوچیک داشتن . مثل الآن اپن نبود . این پنجره که از آشپزخونه روی کابینتا باز میشد ، شده بود مسیر هر روزه ی من . بالشتی رو زیر پام میذاشتم از توی هال ، میرفتم تو پنجره و از روی کابینت سردرمیاوردم . کابینت طبقه بالایی هم داشتیم ؛ اینا همون میعادگاه من بود . هر آنچه احتیاج داشتم و از دست من قائم شده بود برمیداشتم و از روی کابینت میپریدم پایین . ![]()
![]()
چه دورانی . . .
الآن دیگه از اون پنجرهه رد نمیشم !!
سلمونی هم نسبت به 20 سال پیش کوچیک شده بود . البته نه . من بزرگ شده بودم و اونو کوچیک میدیدم . .
دور شو