برگشتم . رفتم کتابخونه ی حرم ثبت نام کنم . روبروم یه حوض آب دیدم که فقط میخواستم بپرم توش و همه آبشو بکشم بالا . نشد ! رفتم کنارش و یه شیرشو باز کردم . انقدر این آب ذلال بود که باز هوس کردم کل شیرو بکنم تو دهنم ؛ از بچگی عادت داشتم از شیر آب میخوردم !!

گذشت و رفتیم کتابخونه . چقدر خنک بود . انگار بهشته . ولی گفت صبح بیا برای ثبت نام !

 

هنوز دو ساعت به اذان بود . گفتم با مرحوم داداشی بریم یه فاتحه ای بخونیم . رفتیم آرامستون . گفت ماشینو ببر تو . تو خیابون نذار. رفتیم و ماشینو کنار یه آبسردکن پارک کردیم . خیلی خنک بود بازم . ولی نمیشد که خورد . اما میشد چند تا مشت زد به صورت . به روح اون وقف کنندش چند بار فاتحه فرستادم .

رد شدیم . از کنار عزیرانی و شروع کردیم به قدم زدن بین قبرا . حرفایی زدیم درباره اون دنیا و همچه چیزایی . رسیدیم به قبر عالم بزرگی که اون بچگیش دیده بود . اون ایستاد و من نشستم و فاتحه ای خوندیم . قبلاً هم اونجا رفته بودیم . سایه بود . همونجا کنار قبر به حالت نیم خواب قرار گرفتم . انگار این قبر حسی دگر داشت . اون حرف میزد و من گوش میدادم و روی قبر دست میکشیدم . اصلاً دلم نمیخواست بلند شم . رفتیم .

 

به ماشین رسیدیم . سوار شدیم تا به در ورودی که الآن واسه ما خروجی بود رسیدیم . قفل بود !

راههای دیگه رو امتحان کردیم . کوه بود و کمر . نمیشد رفت . برگشتیم روبروی در . حتی در اتاق نگهبان هم از بیرون قفل بود . بیست دقیقه به افطار !

 

بگذریم . . .

 

 

دووور نویــــــــس :

1. سوالای پست قبل رو هیچکس کامل جواب نداد .

سوال اول رو فرشته خانم درست گفت . حالا چون شما حلق و بینی  و خونه سازی  خوندید باید این جواب نداشته باشه ؟؟؟ حالا اون خواهران حلقی یه چیزی ، شما که مهندس جامعه ای !! ریاضی خوندید !! ای بابا .

سوال دوم رو غزل خانم و بعضی دیگه اشاره کردن ولی دقیق نگفتن ! آقا مگه میشه دو تا گزینه تو کنکور زد ؟

اگر یکم توجه میکردید ، از سال 1411 تا الآن که 1434 هست ، بیست و سه سال میگذره . معلوم بود دیگه !

بیست و سه سال گذشت . . .